ازم سیر نشی . . .

گرگ‌ها وقتی گرسنگی بهشون فشار میاره و غذایی برای خوردن پیدا نمی‌کنن، واسه اینکه زنده بمونن، مجبور میشن دسته‌جمعی به یکی از گله‌ی خودشون حمله کنن و بخورنش! تک‌تک گرگ‌ها، توی تمومِ مراحلِ زندگی‌شون، می‌تونن این پایانِ غم‌انگیز و ترسناک رو برای آینده‌ی خودشون تصور کنن! تک‌تک‌شون می‌تونن درک کنن که چه‌قدر وحشتناکه، زندگی کردن کنار همچین هم‌نوع‌های ترسناکی!

...اما خب زندگی می‌کنن! واسه اینکه تنهایی، برای اونا خیلی‌خیلی هولناک‌تر و خطرناک‌تر از بودن توی این اجتماعِ وحشتناکه!


دروغ چرا؟ می‌ترسم از تنهایی! حالا هرچه‌قدر هم که بخوام آه و ناله کنم و زار بزنم از دستِ آدما، اما باز ترجیح میدم کنارِشون باشم! هرچه‌قدر هم که بخوام نشون بدم خیلی سفت و محکم فقط پای خودم می‌مونم، اما باز یه‌وقت‌هایی ـ یواشکی ـ له‌له می‌زنم برای آدما! برای همین آدم‌هایی که توی تمومِ مراحلِ زندگیم، تونستم کنارشون یه پایانِ غم‌انگیز و ترسناک رو تصور کنم.

.

مثلِ یه توله گرگِ وحشت‌زده‌ام میونِ هم‌نوع‌های خودم... مثلِ توله‌گرگی که همه‌ی عمر با وحشت گشنگیِ بقیه بزرگ میشه، من با ترسِ سیر شدن آدما قد می‌کشم.

آدما سیر که میشن، به هم حمله میکنن.

.

...ازم سیر نشی!

/ 1 نظر / 54 بازدید