سوپرایز

پنجشنبه شب یه شب فوق العاده‌ای واسه من بود

دعوت بودیم مولودی امام حسن مجتبی علیه السلام

وسطای مولودی بودیم که مامانم پیغام داد سریع بیا پایین...

آخه من طبقه سوم بودم دستم بند بود...

سریع اومدم پایین اولش ترسیدم

مامان تندتند اومد سمتم...

چشمم به دهنش دوخته شد ببینم چی میگه....



سر و صدا زیاد بود گوشه حیاط رفتیم

گفت:خانم لطفی نسب میخواد ببینتت!

یه لحظه هنگ کردم؟!!!

خانم لطفی نسب!!!!

تازه یادم افتاد

معلم کلاس سوم ابتدایی بود

اومده بود مجلس مولودی

واااای اگه کسی نبود مثل چندین سال پیش میپریدم بغلش و میبوسیدمش....

حس خیلی خوبی بود....

گفت خیلی دوست داشتم ببینمت

خواهرم بهش گفته که امشب من میام مولودی

بخاطر من اومده بود....

نمیدونستم چی بگم ....

ااصلا تکون نخورده بود فقط چین چروک صورتش سن و سالدار نشونش میداد

همون صدا همون لبخند همیشگی....


/ 0 نظر / 27 بازدید