نگران


دیگه هیچی کار نمیکنه

تعطیل شده همه چیز

دلم بدجوری گرفته

انگار خدا منو فراموش کرده

یا اینقدر بدم که بیخیالم شده

که دومی محتمل تره

بگو دستامو میشناسی یانه

نگو عطرم واسه تو آشنا نیست...

بگو که هنوزم منو میشناسی...

 

 

فقط نگو ، نگو که ناشناسی...

 

 

دیگه دستای سردم نا نداره

قلم رو روی کاغذی بیاره

که به یاده تو ترانه بنویسم

همون مردی که بی تو بی قراره....

 

 دوباره برگشتم به روزای اول

یادم نیست اواخر سال 90 بود که اولین نوشته هامو 

تو اینجا نوشتم

اما فلش بک به اون موقع برام خیلی گرون تموم شد...





تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.