حکایت این روزهای منــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ

به هر که می نگرم در شکایت است!!!! در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست ؟!!!!!!!

تبدیل شدم ب شخصیت منفور

هر کسی از راه میرسه توهین میکنه

دو شب قبل یه تصادف تو اتوبان آزادگان شده بود

راننده در جا کشته شده بود

با سرعت خیلی بالا از پشت به یه تریلی زده بود جوری ک صندلی عقب ماشین سالم مونده بود بیشتر از نصف ماشین رفته بود زیر تریلی بدجوری بهم ریختم هنوز اون صحنه ک ماشین آتش نشانی خون رو داشت میشست تو ذهنمه

معلوم نبود چن نفر بودن

 

با یه قرص میشه چنین کاری کرد تو اون ساعت معمولا ترافیک نیمه سنگین داره

دیوانه وار رانندگی کرده بود

 

ای کاش جای اون بودم

از اینجا رونده اونجا مونده ام

احساس خفگی میکنم

چن وقت اینجا نیومد م 

ننوشتم تا شاید آرووووم بگیرم

اما نشد 

نشد

فرقش با قبل اینه ک دیگه مخاطبی ندارم

فقط واسه دل خودم می نویسم

مشخصه فراموش،شده ام

این پهلو درد لعنتی هم ول کن نیست

چن وقته دوباره شروع شده

نمیدونم شاید بخاطر مصرف ....

نمیدونم

فقط میدونم که دارم داغون میکنم خودمو...

سرم داره منفجر میشه از درد

نمیدونم چی بگم 

حتما مستحق تنهایی و درد هستم 

خدایا خودت ب دادم برس

افتادم ته چاه سیاه تنهایی

یه کار مونده انجام بدم بعدش خودت میدونی و خودت

قبول کردی یا نکردی من میام....

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩٦ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


- - | - -


::