دیشب نمیدونم تا کی بیدار بودم

لامپ اتاق خاموش بود

تو تاریکی فقط به سقف خیره شدم

زمزمه صدات همش تو گوشم بود

بزور دو سه تا لقمه غذا خوردم

الان ضعف کردم

از شنبه شب یه وعده درست نتونستم غذا بخورم

دیروز یه قدری فکرم مشغول بود

سه چهار تا ایستگاه مترو از اون جایی که میخواستم پیاده شم رد شدم

یکی بغل دستم نشست بهم خورد تازه به خودم اودم دیدم

رسیدم تجریش

به خودم اومدم دیدم گوشیم سه چهار دفعه زنگ خورده 

اصلا متوجه نشدم

به خودم اومدم یادم اومد نیم ساعت قبل شریعتی قرار داشتم اون بنده خدا 

جلو مترو منتظر من بود

تو مسیر همش میگفت تو یه چیزیت هست نمیخوای بگی

به هزار بدبختی پیچوندمش

ولی فهمید دارم دروغ میگم به روم نیاورد

تا خونه برسم کلا تو فکرت بودم

ناخودآگاه اومدم تلگرام پیام نوشتم اومدم سند کنم

به خودم اومدم 

پاک کردم

میدونی متنش چی بود؟؟؟

سلام چطوری کجایی از صبح خبری ازت نیست

 

 

 

یه عرق سرد به تنم نشست

تلگرامو بستم

دیشب به بهونه اینکه فوتبال نگاه میکنم 

غذا مو نخوردم 

یکی دو تا قاشق خوردم بعد همش با غذا بازی کردم

گفتم شرکت بیسکوییت خوردم میل ندارم

صبحم ک میومدم غذامو نیاوردم 

چون میدونم که مثل دیروز میخواد تو یخچال بمونه

 

 

 

 

 

 

 

 

نمیدونم هنوزم خوابم یا بیدار

کاشکی خواب باشه

هر زنگ تلفن که میخوره فکر میکنم تویی

دیروز یکی زنگ زد چن تا شمارش شبیه خط تو بود

بند دلم پاره شد

با یه ذوقی رفتم سمت گوشی 

اما...





تاريخ : دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.