حکایت این روزهای منــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ

به هر که می نگرم در شکایت است!!!! در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست ؟!!!!!!!

 
سلامتی روزی که بی اجازه لختم میکنن  و
یه غریبه منو میشوره  و
بقیه بی اجازه  از پشت شیشه نگام میکنن...

سلامتی روزی ک ازم واسه لباسم اجازه نمی گیرن و
یه پارچه سفید تنم میکنن ...

سلامتی روزی که بستگانم بیشتر از 10 نفر نیستن  و

منو رو سرشون گذاشتند  و حلوا حلواا میکنن  ...


و  وقتی پیششون بودم تیکه تیکه ام میکردن... 


سلامتی روزی که عجله دارن تا از بدن سردم راحت شن و شتابان


میذارنم  توی نعشکش ...


سلامتی روزی که واسه خوابوندنم  تو قبر  2 نفر  ب زحمت میوفتن  

تا تو قبر جا شم ...


سلامتی روزی که همه از بالا ب  تنهایی رختخواب جدیدم نگام  میکنن ...


 سر خاک من ...

اونی  که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه....

اونی که منو نخواست ..

بالاخره میاد دیدن جسدمم...

اونی که  حتی نیومد تولدم...

زیر تابوتمو میگیره..

اونی که سلام نمیکرد  میاد برای خدافظی...


عجب روزیه اون روز  حیف که خودم نیستم...

یک روزی  میرسد 


یه ملافه ی سفید پایان میدهد به من...

به شیطنت هایم...

به بازیگوشی هایم...

خنده های  بلندم ...


روزی که همه

با دیدن قطعه  عکسم بغض میکنند و میگن:


دیونه ما دلمون واست تنگ شده 


! پس کجایی؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


- - | - -


::