شنبه سومین روز پاییز نود وپنج ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه

فصل ریزش برگ شروع شد

فصل عشاق و دنیای هزار رنگ

فصل تموم کننده زندگی

و شاید شروع یه زندگی دیگه( که بعید میدونم)

دلم بدجوری گرفته آسمونش حسابی ابریه

یه بغل میخوام تا حسابی ببارم

یه بغل که شونه هامو فشار بده آرومم کنه

اما....

دیگه کسی نمونده ...

تنهام تنهای تنها 

تنها تر از قبل

متنفرم از خودم

432 ساعت دیگه وقت دادم به دنیا...

یواش یواش دارم سرد میشم

به آخرش رسیدم...

مونده فقط تیر خلاص...

تا بشم جزء خاطرات 

و خیلی زود فراموش میشم...

دیگه حواس کسی بهم نیس 

دیگه کسی نگرانم نیست

به دنیا بگین وایستا میخوام پیاده شم...

یه نذر شربت  ظهر عاشورا دارم

بعدش 504ساعت تموم میشه...

 

 

 

 

سردردم داره دیوووووووونه ام میکنه

4 روزه داغونم کرده لعنتی

نمیدونم چرا میام اینجااااااااااااااااا

خیلی دلم پره

کاش یکی بیاد یه سیلی محکم بزنه 

تا گریه کنم 

دلم بدجوری تنگ شده و بی قرار

اااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تمومم کن

 





تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.