دو سه تا گزینه دارم موندم کدومشو انتخاب کنم .شروع کردم به تحقیق .میخوام ببینم دردسر کدومش کمتره و خیلی هم اذیت نکنه میخوام ظرف چن ثانیه تموم شه.آخه الان آخرین حرفامو زدم فقط مونده بود همون یه نفر دعا میکنم تا روز عاشورا همه چیز تموم بشه. ختم به خیر شد شد اگرم نشد مهم نیست من که همه چیزمو باختم آخریشم چن دقه قبل بود.بدم میاد یه موضوعی رو که خودم اعتراف کردم گریه کردم براش حرص خوردم بازم بیان تو سرم بزنن .خسته شدم از بس شماتت شدم سرکوفت بهم زدن. اعتماد به نفسمو از دست دادم.به همون خدای سی ویک شهریور قسم  خسته شدم از همتون ازهمه خیلی ها رو که نمیشناختم تو این چن روز شناختم  بهم ثابت شد که هیچ کس هیچ کسی خودمو نمیخواد یا موقعیتمه یا جایگاهمه یا پولمه  و یا جایگاه خانومادگیمه  که دیگه خیلی برام مهم نیس.خودم کشک خیلی بده ها .خوردم کردن .دیگه نمیتونم سرمو بگیرم بالا .نگاه اطرافیانم خیلی سنگین شده......میخواستم گوش تلفونو خورد کنم اینقدر اعصابمو بهم ریخت. اشکال نداره روزشمار من شروع شد 21 روز دیگه تحملم کنین همه چی تموم میشه .از دستم راحت میشین فقط بیست و یه روز دیگه.تا بیست ویه روز دیگه اینجا تعطیل میشه.

فقط منتظر یه اتفاقم اگه نیافته تموم میشم...

 الان میگی غلط کردی هیچ کاری نمیکینی فقط قارت میایی.شک ندارم این اولین چیزیه که تا اینجا خوندی میگی.ولی بهت ثابت میکنم این یکی با بقیه فرق داره .روزی که دنبالم گشتینو هیچ جا پیدام نکردین.روزی ک خبرمو برات آوردن میفهمی.میدونم هیچ مهم نیس هر چی بخواد بشه .نمیدونم چرا افکارمو دارم مینویسم چرا میگم که کسی بدونه. دیووووووووووووووووونه شدم.الان چن روزه خونه جرو بحث دارم. دوستای عزیز میان میگم آروووم باش همه چی درست میشه ولی دیگه من طاقت ندارم چقدر دیگه صبر کنم خسته شدم تا کی کوتاه بیام حرفامو بریزم تو این دل وامونده.بخدا منم آدمم ظرفیت ندارم . مریض شدم دیگه توان دو سه ماهه قبلو ندارم بخدا بریدم . کلا این چن وقت یه آب خوش از گلوم پایین نرفته .تازه اینا گوشه ای از حرفامه که نیخوام کسی بدونه.خیلی دلم واسه خودم میسوزه خیلی دلم میسوزه خیلی تنهام به معنای واقعی کلمه تنهام دوروبرم شلوغه هههههههه اما تنهام  حرفا اینقد مونده تو دلم شده درد .دلیل غذا نخوردنم میدونی چیه؟؟؟؟؟پهلوم خیلی درد میکنه غذا زیاد میخورم البته زیاد که نه همون مقدار معمولی همیشگی رو که میخورم دردش بیشتر میشه کمتر میخورم ضعف میکنم ولی درد کمتری رو تحمل میکنم .به کسی هم چیزی نگفتم که بخواد برام دل بسوزونه و هی بخواد ترحم کنه بزور منو بفرسته دکتر.میخوام اینقد درددام زیاد تا 504ساعت  آینده رو نبینم. قبلا که فکر مردن به سرم میزد دلم واسه یه سری ها میسوخت که بعد من میخوان چقد ناراحتی کنن چقد اذیت بشن.

اما الان دیگه برام کسی مهم نیس اینقدر سرشون شلوغه که نمیدونن داره واسه من که اینقدر بهشون نزدیکم چ اتفاق وحشتناکی میافته.سنم بالاس فکر میکنن دیگه همه چیزو از پسش بر میام.نقطه توجهشون کسای دیگس.چن وقت دیگه هم بچه خواهرم میخواد دنیا بیاد همه حواسشون اونطرفه نمیگن به من خرت به چند من.... بگذریم نمیخوام حوصلتونو سر ببیرم.(هه فکر میکنم یکی میاد میخونه که اینو گفتم)

کاش تو اون حادثه چن سال پیش از بین رفته بودم فقط یه کم دیگه سرعت ماشینه بیشتر بود اوووووووووووووووف الان دیگه فراموش شده بودم خدایااااااااااااااااااا کاش اون موقع تمومش میکردی.الان این اتفاقا نمیافتاد .

 

 

 

سرم خیلی درد میکنه تو این چن روزه.

 

 

 





تاريخ : چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.