........


تموم شد 

تابستونم تموم شد

اما....

نتونستم تمومش کنم بقول خودت نخواستم  ولی به همون خدای بالاسر نشد نتونستم که بشه خیلی ضعیفم من تو این قضیه و میدونی که فوق العاده احساسی نمیدونم چی بگم

دیگه مغزم کار نمیکنه .خسته شدم از بس نالیدم از بس التماس کردم از بس گریه زاری کردم از بس دعا کردم...

الان  یه جوری شده که ......

هیچی ولش کن دیگه

 آب از سر من گذشته میخوام اعتراف کنم

برم همه چیزو بگم خودمو خلاص کنم دیگه نمیکشم

بعدشم بزارم برم یه جایی که دیگه کسی نشناسه منو جایی که نتونن پیدام کنن

قبلا قرار بود با یکی بزاریم بریم یه جای دور  اما....





تاريخ : چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.