سه شنبه 30 شهریور هزار وسیصد و نود و پنج ساعت 9 صبح

سلام عزیزم صبحت بخیر عیدت مبارک

نمیدونم داره به تو چی میگذره

ولی من حالم جالب نیست

دقیقا میدونی چی دارم میکشم و چه مرگمه

نمیدونم میخونی اینارو یا  نه

انگار نه انگار که عیده باید خوشحال باشم

خیلی سخته این روزا

برگشتم به سال 92

داره همه چیز تکرار میشه

خیلی بدتر و سخت تر از اون موقع

اون موقع شدتش کمتر بود 

الان خیلی بیشتر شده

دیشب نتونستم بخوابم

تا حدود 9 بیرون فقط چرخیدم

9.5 خونه بودم

بی حوصله داغون خسته 

نمیدونم به کجا میکشه کار من

اصلا دوست ندارم برم خونه

میخوام همش تنها باشم

مسیر رفتم 5دقیقه تا خونس

ولی این روزا الکی فقط تو خیابونا میچرخم وقت بگذره

تو خونه کمتر باشم

چون اصلا حوصله خودمم ندارم چه برسه به بقیه

کارم شده هر شب دعوا و جر و بحث و اعصابخوردی

خیلی سخته این روزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا خدا تمومش نمیکنی یا اینوری یا اونوری 

خسته شدم دیگه دیگه هیچ منتظری هم که ندارم چشم انتظارم باشه

کاش خوابم ک برد دیگه بیدارم نکنی . دیروز خیلی اشتباه کردم چیزی نمونده بود همه چیز تموم شه و پست دیروزم آخرین پست باشه و دیگه اینجا آپ نشه

تو حال خودم بودم که با صدای وحشتناک بوق و ترمز اتوبوس به خودم اومدم یه لحظه دویدم وگرنه دیشب رو تو سردخونه پزشک قانونی میخوابیدم  چقد راننده داد و بیداد کرد و فحش داد هیچی نگفتم  سرمو انداختم یه دست براش تکون دادم جای عذرخواهی اومدم داشت همینجوری وق وق میکرد میخواستم برگردم یه چی بگم خیلی اعصابم خورد بود یه لحظه بیخیال شدم .کاش صدای هندزفریم بیشتر بود نمیشنیدم و الان دیگه راحت شده بودم . این کارم خودکشی هم نبود که که بگن فلانی خودکشی کرده میگن دیشب تو خیابون اتوبوس زیرش گرفت به درک رفت. چن ثانیه دیرتر.....

کاش وایمیستادم همونجا الان همه از دستم راحت بودن. راه جالبیه فکر نمیکنم خیلی هم درد داشته باشه.تا حالا چندین بار تصادف منجر به فوت رو از نزدیک دیدم نهایتا چن ثانیه بعد زمین خوردن اگه له نشی یه خون از دهن و بینی میاد دگه تکون نمیخوری تا موقعی که تو قبر تکونت میدن برای آخرین بار....

یه چیزه جالب وصیت نامم نوشتم  گذاشتم تو جیب لباسم که خیلی هم تابلوئه راحت پیداش میکنن تمام چیزهایی که باید بدونن رو گفتم بدهکاریهام  و حساب بانکی که یه مقدار خیلی کوچولو توش پول گذاشتم واسه روز مبادا که بهترین موقع بتونن استفاده کنن حتی کارت عابر بانک و رمزشم گذاشتم اونجا که بنده خداها دنبالش نگردن . تو کیفم که همراهمه آدرس و شماره تلفن چنتا از نزدیکامم نوشتم که هر وقت بلایی سرم اومد راحت بتونن بهشون اطلاع بدن.فکر همه چیزو کردم. زدم به سیم آخر .دیگه برابر حادثه جبهه نمیگیرم فرار نمیکنم منتظرم زودتر تموم شه. از زندگیم واقعا خسته شدم از همه چیز از همه کس حتی خانوادم از همه دلگیرم.چون هیچکسی نیست که منو بفهمه همه ازم دور شدن خستم کردن همه میبینن داغونم حالم خوب نیس اعصاب ندارم یکی نگفت چه مرگته تو که خوب بودی چت شده یهو اینجوری بهم ریختی.دیگه هیچ چیز برام مهم نیس.دلم خیلی پره موندم حرفامو دیگه به کی بزنم اینقد بغض تو خودم خفه کردم تو این چن وقت .این قد تو دلم گریه کردم کسی نفهمیده.خلاصه بگم بریدم.چه شبهایی که تا صبح الکی چشمامو بستم فکر و خیال کشت منو تا صبح. بالشت زیر سرم شاهده همه ی ایناس خیلی موقعها خیس شدو صداش در نیومد فقط گوش کردو سکوت کرد .خیلی موقع ها بغلش کردم و دوتایی تا صبح تو آغوش هم خوابیدیم همه حرفامو بهش زدم.یه بار یکی حرفامو میشنید که آرووم پچ پچ میکردم با بالشتم گفت با کسی داری تلفنی حرف میزنی خیلی آروووم .... برگشتم دید دستم خالیه , گونه هام خیس و چشمام قرمزه ... بهش گفتم نه با بالشت دارم حرف میزنم .... یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد گفت خدا شفا بده

 

 

یادته چه دعایی کردم شب احیا بهت گفتم کلی دعوام کردی فکر کنم دعام داره کم کم مستجاب میشه البته تا احیای بعدی خیلی مونده ولی عاجزانه از خدا خواستم که همونی که میخوام بشه.چن تا درخواستام که نشد این سفت پاش واستادم که بشه.یه جا خوندم یا برام گفتن یادم نیس دقیقا " هر چی رو بخوای برات مهیا میشه فقط باید هر روز بخوایی تا انجام بشه به کائنات بگو هی تکرار کن تا به خواستت برسی " واااااااااااااای اگه بشه اون موقع قسافه خیلی ها دیدن داره یه فایل صوتی آماده کردم همه حرفامو توش زدم تاریخ ارسالش رو هفته به هفته میندازم عقب واسه یه سری ها ارسال کردم به تاریخ یه هفته بعد که هر وقت نبودم ارسال میشه. اون موقع بیشتر آتیش میگیرن از رفتنم  حرفایی که خیلی وقته رو دلم مونده رو گفتم گریه هامو کردم فحش هامو دادم همه چیزو گفتم . همه کارایی که کردم همه رو گفتم تا چیزه نگفته ای بعد رفتنم نمونده باشه .دیگ خیالم راحته چیزی ناگفته نمونده فقط امیدوارم بعد شنیدن اون حرفا نفرینم نکنن .ولی فکر نکنم شاید اولش ازم دلگیر شن ولی بعدش که آرووم شدن برام طلب مغفرت میکنن(ههه - بقول یه بنده خدا زهی خیال باطل) 

 

 

 

 

یادته بهت گفتم رفتم سره قبر مادربزرگم یه ساعتی کنارش دراز گشیدم آروووم کرد جام اونجاس عین قدم که تو بغلش میخوابیدم دلم بدجوری هوس کرده برم کنارش اونروز ازش خواستم که ننه جون دلم برات تنگ شده خیلی ها دارن اذیتم میکنن دوست دارم عین قدیم بیام پیشت  دلم برای قصه هات تنگ شده .دلم دوباره نوازشتو میخواد بعدش رو قبرش خوابم برد ....چند دقیقه ای آروووم خوابیدم خوابی که خیلی وقت بود نداشتم اینجوری آرووم و راحت.....دوباره پیشش میخوام برم لااقل اونو دارم که واسه همیشه کنارم هست....میدونم با آغوش باز استقبال میکنه..... الان هر کی اینو بخونه میگه خل و چل شدم دارم چرت وپرت میگم یا اینکه فکر میکنه میخوام گدایی محبت کنم....

 

 

 

نه عزیزم کار من ازین حرفا گذشته .... اینا گوشه خیلی کوچیکی از حرفایی بود که میخواستم بنویسم فقط همین چن  خطو تونستم بنویسم حالم خراب شد دوباره...

 

 

 

 

 

 

قبلا بودی حرف میزدم حرف میزدی آرووووم میشدم الان چی فقط دارم مینویسم

ولی نمیدونم چی بگم دیگه واقعا کم آوردم

خیلی تنها شدم کاش برگردی

نمیخواستم این حرفو بزنم ولی دارم جون میدم

هر چند میگی نه

ولی همیشه منتظرتم 

همیشه منتظرم بیایی

 

 

 

 

 

 

پایان ساعت 10:20





تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ | ٥:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.