دیروز ما زندگی را ب بازی گرفتیم ...

امروز، او ما را ...

فردا ؟؟؟
 
 
 
 
 
 
به کانال من در تلگرام بپیوندید dardebidarmon@




تاريخ : چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()


خسته ام
و سایه ی هیچ درختی
هم‌قد حجم خستگی ام نیست!

خسته ام
و تو هرگز نخواهی فهمید
درختی که همیشه سایه اش را
برای دل‌خستگی های تو مهیا می کرد

چگونه از دردهای نگفته
خود را به تبرزن معرفی کرده است




تاريخ : چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
بهترین انتقام بعد از اینکه ترکت کرد‼️
خب همه فکر میکنن بهترین انتقام از طرف مقابل اینه که
دورت رو شلوغ کنی رل جدید بزنی بری مهمونی با جنس مخالف عکس بگیری،
بری سمت دوستاش، سیگار بکشی مشروب بخوری و
وانمود کنی داری از خوشی میمیــــری...
اما یه کم فکر کن ،
گند بزنی به خودت به خاطر اینکه یه بی ارزش رو بسوزونی؟!
برعکس با اینکارا اون خوشحال میشه که
تونسته تورو ترک کنه و راهش رو از داغونی مث تو جدا کنه ،
پـــــــس ، تو بهتر از قبل شو ، دورت رو خلوت کن ،
برو باشگاه ، با دوستای هم جنست تفریح کن ،
شام دور هم بخورید ،
پیجت رو پی وی کن و راه های ارتباطیت با اون رو کامل قطع ...
تو رابطه ای نرو و زود تصمیم نگیر ،
سرت رو با بازی ، خرید ، کار کردن گرم کن ،
و با اعصابت مسلط باش
وقتی میبینی اون داره هزارتا کثافت کاری میکنه و
بدون تو حسابی دورش شلوغ شده ...
بعد چند ماه با چشم و گوش باز ،
ملاک های جدی ، یک آدم جدید رو به زندگیت راه بده ...
نه از رو کینه و نفرت ،
بلکه به امید یک زندگیه جدید ،
لباس جدید ، اخلاق جدید ، آدم جدید ...
و زندگیتو ادامه بده ...
بدون حسرت گذشته و بدی هایی که در حقت شد ...
کم کم فراموش میکنی و آدم جدیدی میشی ،
محتاط تر ، عاقلتر ، جدی تر ...
تا اینجاشو انجام بده ، و به حرفم اعتماد کن ...
اون در چه حاله ؟!
تا کی میخواد لاس بزنه با اینو اون؟
دلش عشق نمیخواد ؟ دلش یه بغل بی منت نمیخواد؟
کیه که نخواد؟
تورو میبینه ، که زندگیت رواله ، آرامش داری ، و میاد جلو
تا شاید بتونه تو آرامشت شریک بشه و از بلاتکلیفی دربیاد...
انتقام از این شیرین تر ؟!
اما اون موقع تو دیگه حتی انتقامتم یادت رفته و
دیگه واست اهمیتی نداره...
.
یه کم فکر کن!
 
 
به کانال من در تلگرام بپیوندید   dardebidarmon@




تاريخ : یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
به قلبت گوش بسپار! 
از گوش سپردن به قلب هرچه بیشتر بیاموز و از قلبت پیروی کن. 
ذهن مال تو نیست، جامعه آنرا به تو داده.
قلب مال توست، خود خدا آنرا داده. اگر به قلب گوش بسپاری مراقبه دشوار نخواهد بود. 
براحتی به آن دست خواهی یافت. آنگاه در نگاه تو هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت،
 زیرا بصیرت می یابی. می توانی همه چیز را همانگونه که هست ببینی.
 دیگر لازم نیست بین اینکه چه کار انجام دهی و چه کاری انجام ندهی
 دست به انتخاب بزنی. بی درنگ خواهی دانست که چه بکنی.
 مساله انتخاب گزینه ها دیگر مطرح نیست.
 تو می دانی که کار درست چیست و هرگز پشیمان نمی شوی. 
تو هرگز مرتکب اشتباه نمی شوی!
 شاید همه دنیا گمان کند که تو در اشتباهی
 اما تا وقتی پای قلب در میان است تو بر همه چیز اشراف داری.
 در اعماق وجودت می دانی که راه تو اشتباه نیست و 
هرگز پشیمان نخواهی شد. 
می دانی که درنهایت همه چیز به خوبی خواهد گذشت. 
شاید اکنون تصور نتیجه نهایی ناممکن باشد اما قلب بهتر از تو می داند،
 زیرا قلب در ژرفای اسرار هستی به سر می برد. 
برای قلب هیچ گذشته و آینده ای وجود ندارد. 
برای او فقط لحظه اکنون است.
 وقتی مراقبه شکوفا شود، وقتی تو به مراقبه نایل شوی ،
 زندگی ات هموار، زیبا و جذاب می شود.




تاريخ : یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
هستی به این دلیل بی تفاوت به نظر می رسد 
که ما عشق نمی ورزیم، 
یکنواخت و خسته کننده هستیم. 

اگر به هرچه هست ،
به رودخانه، 
به کوه،
 به ستارگان، 
به انسانها، به حیوانها عشق بورزی،
 و با همه هستی، 
گرم و صمیمی شوی،
 هستی با تو گرم و صمیمی می شود. 
تو هر چه باشی، هستی برای تو همان گونه هست.





تاريخ : یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

یه اتفاقایی داره می افته

نگرانم 

آخرش چی میخواد بشه

یه سری تصمیم های عجولانه گرفته شده

که دودش تو چشم خیلی ها میره

امیدوارم بعدش کسی ناراحت نشه

چون نمیتونم عذرخواهی کنم

این اجازه رو به خودم نمیدم بخوام التماس کسی کنم....

که منو ببخشه

دیگه برام مهم نیست طرفم ناراحت میشه

یه دوستی حرف قشنگی زد گفت هیچوقت از هیچ کسی عذرخواهی نکن

اینجوری به طرف اجازه میدی هر رفتاری که دلش میخواد باهات بکنه

سره یه موضوعی یه سو’تفاهمی پیش اومد نذاشت ازش عذرخواهی کنم

گفت از من شروع کن خیلی وقت پیش این حرفو به من زد 

من از الان این تصمیمو گرفتم

با هر کسی عین خودش رفتار کنم

دیگه خودمو کوچیک نمیکنم برای هیچکس

دیگه غرورمو نمیشکنم برای هیچکس

میخوام یکی دیگه بشم

همونی که همیشه آرزوم بود و هست

به یه سری از چیزایی که میخوام کم کم دارم میرسم...

دارم مطالعه میکنم بعد سالها....

چیزای خوبی رو تو اهدافم دارم

فقط فرصتم خیلی کمه خیلی کم...

تو مدت محدود امیدوارم بشه...

ازین به بعد مطالب بهتری ازم میبینین.





تاريخ : پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٥ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()





تاريخ : یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

از پنجشنبه شروع شد

نمیخواستم دیگه بیام بنویسم

اینقدر اعصابم خورده که که تو این دو سه روزه

موجودی انبارم مغایرت داره

حساب کتابام بهم ریخته

فکر نمیکردم اینجوری بهم بریزم

یه حرفایی بهش زدم که ای کاش نمیزدم

اذیتش کردم  و تمومش کرد...

اما هنوز...

هنوزم منتظرشم

دیوووووونه ام من

اون اگه فقط وابسته بود

من هم وابستش هستم و هم دلبسته

نمیدونم کارم به کجا میکشه

فکرای احمقانه ای تو ذهنمه

یه سری هاشو چون آخر شب تو ذهنم میاد

تو کانالم مینویسم

کانال دردبی درمون dardebidarmon@

حالم خوب نیست

شبا تو خیابونا پرسه میزنم

تا دیر وقت برم خونه کمتر بهم گیر بدن

البته الان خوبه محرم بهترین بهونس برای بیرون موندن

بدون اینکه هیچکسی بهت گیر بده 

که کدوم گوری میخوای بری

بیرون چ غلطی میکنی

یه شب از همین شبها 

به آرزوم میرسم

دارم نقشه شو میکشم...

فرصتی خیلی نیست...

تو این دنیای لعنتی شما آدما جای موندن نیست...

پیش هر کسی رفتم حرف دلمو زدم

تا بهش عادت کردم 

گذاشت رفت...

در صورتیکه هیچ بدی ای در حقشون نکردم

دلم خیلی شکست

ولی دل کسی رو نشسکستم

خیلی بهم گیر دادن یه مشاوره برو ...

الانم که چن وقته مریضی ای که پارسال دچارش شدم و 

با خودش رفتیم دکتر سمت میدون ونک 

داره اذیتم میکنه

ولی دردشو تحمل میکنم

درد کشیدنو دوس دارم

یه قرصی رو باید میخوردم تا دوسه ماه میرفتم آزمایش میدادم

الان دوسه ماهه دیگه اون قرص رو هم نمیخورم

اوضاع داخلی بدنم ریخته بهم

تو اون قضیه هم که مشکل داشتم

کلا حسش از بین رفته

دیگه اصلا بهش فکر نمیکنم

تموم شد....

در کل بگم شدم یه مرده ی متحرک

که فقط نفس میکشه

دیگه اطرافش و اطرافیانش براش اهمیتی نداره

نمیدونم چرا این حرفا رو اینجا گفتم

دنبال گدایی محبت هم نیستم

اصلا  هیچی نیستم

فقط یه نقاب زدم

که هیچ کسی دردمو نفهمه

همش دارم سرکوب میکنم 

همه چیزو میریزم تو خودم

بالاخره یه روز میترکم و خلاص....





تاريخ : یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()





تاريخ : یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

آدرس کانال تلگرامم

dardebidarmon@

خوشحال میشم اونجا هم تنهام نزارین

فقط 288 ساعت دیگه فرصت دارم...





تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

قرص دستم رسید از فردا صبح اولین قرصو میندازم بالا.تا ازین سردرد و داستان این چن وقت خلاص شم .شنیدم و خوندم که اثراتش خوبه. لالاق دیگه فکرم مشغول نمیشه. حالا هر چی شد شد به درک مهم نیس. ارزش امتحان کردن رو داره . میخوام چیزای جدید استفاده کنم ببینم کدوم بهتره همونو ادامه بدم. 

 





تاريخ : یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

صبح که رسیدم شرکت  وبمو باز کردم آهنگ که شروع کرد خوندن  حالم خراب شد کلا بهم ریختم پارسال که دکتر رفتم  قرص تیروئید برام تجویز کرد باید مصرف میکردماما الان دوسه ماهی میشه که قطعش کردم فکر کنم کاهش وزنم بخاطر همینه دیروز دوباره وزن کشی کردم شدم 57 کیلو .... 9کیلو نسبت تیر ماه کم دارم یعنی کم کردم.خیلی کم کردم .همه لباسام برام گشاد شده. میل به غذا خوردنم خیلی کم شده. خودم خوب حس میکنم . همه اینا یه طرف این سردرد لعنتی هم یه طرف .به خودم قول دادم دیگه واسه مریضی دکتر نرم  وهنوزم رو قولم هستم. دارو هم مصرف نمیکنم.میخوام عذاب بکشم میخوام داغون تر از این بشم. من دارم آرووم آرووم میمیرم. کمتر از سه ماه 9کیلو کم کردن خیلی ها. ملت رژیم میگیرن به زور دو سه کیلو کم میکنن. چن وقت پیش یکی بعد چن ماه منو دیده چقدر دعوام کرده. میگه بجای غذا هوا میخوری هر بار که میبینمت لاغرتر از قبل میشی.بعد عید تا 68 کیلو هم رفتم. ماه رمضون دوسه کیلو کم کردم .وبعدش سیر نزولی داشتم.بی حالی و خستگی همه از این قضیه آب میخوره.دیشب از ساعت 8:30تا نزدیک 11  تو خیابون حرم بودم.روی یکی ازون نیمکتهای سنگی نشسته بودم.گوشیم سایلنت بود به خودم که اومدم گوشیمو نگاه کردم ببینم ساعت چنده ؟ 35بار گوشیم زنگ خورده بود و 7 هشتا اس ام اس اومده بود.بابام مادرم و چند نفر دیگه بهم زنگیده بودن متوجه نشده بودم....رفتم خونه چشمامو بستم و هیچی نخواستم بشنوم فقط ساکت بودم هیچی نگفتم شام نخوردم رفتم تو اتاق خواب خوابیدم.ساعت 6صبحم  از خونه زدم بیرون... روزای آخر نمیدونم چرا منو اینقدر اذیت میکنه .دیروز یکی از بچه ها میگفت ترامادول بگیر بخور آرووم میشی .اخه دید چقد داغونم  و اعصابم بهم ریبخته .نمیدونم برم بگیرم یا نه . خیلی تو مخم رفته.میترسم از آینده ی کوتاهی که منتظرمه میترسم....هر چند خیلی مهم نیس من که همه چیزو باختم این یکی رو هم میرم امتحان میکنم شاید با قرص آرووم شم کمتر عذاب بکشم....

 

 

 

 

سردرد امونمو بریده  ولی دردشو دوس دارم گیجم کرده دردش  منو . ولی سرمم سنگین شده .ااااااااااااااااااااخخخخ دوباره درد پهلوم شروع شد. اینبار فکر کنم دیگه کبد باشه .آخر سر یه کاری دستم میده این پهلو دردم. چون سمت راست زیر دنده هامه .بی اشتها هم هستم و همش احساس خستگی دارم . فکر کنم به عنوانی که نوشتم رسیدم...





تاريخ : یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

عشق

یعنی یکی هست که هم صداته
مثل یه سایه همش باهاته


عشق


یعنی که چهرش یادت نمیره
یادش می افتی دلت می گیره


وقتی با یادت هرشبو بیدارم
میشه اینو فهمید که تو رو دوست دارم
کاش می فهمیدی تا بارون می باره
یه نفر اینجا هست که هواتو داره


هرجای دنیا که باشم به تو دل من نزدیکه
تازه می فهمم این دنیا چقد واسه ما کوچیکه


نه این همه عشق عادت نیست
جدایی از تو راحت نیست
برس به دادم


من که همیشه تو رویا دستای تو رو می گیرم
بگو آخه کی می فهمی که من واسه تو میمیرم
کاشکی ببینم اینجایی سخته واسه من تنهایی
برس به دادم





تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

شنبه سومین روز پاییز نود وپنج ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه

فصل ریزش برگ شروع شد

فصل عشاق و دنیای هزار رنگ

فصل تموم کننده زندگی

و شاید شروع یه زندگی دیگه( که بعید میدونم)

دلم بدجوری گرفته آسمونش حسابی ابریه

یه بغل میخوام تا حسابی ببارم

یه بغل که شونه هامو فشار بده آرومم کنه

اما....

دیگه کسی نمونده ...

تنهام تنهای تنها 

تنها تر از قبل

متنفرم از خودم

432 ساعت دیگه وقت دادم به دنیا...

یواش یواش دارم سرد میشم

به آخرش رسیدم...

مونده فقط تیر خلاص...

تا بشم جزء خاطرات 

و خیلی زود فراموش میشم...

دیگه حواس کسی بهم نیس 

دیگه کسی نگرانم نیست

به دنیا بگین وایستا میخوام پیاده شم...

یه نذر شربت  ظهر عاشورا دارم

بعدش 504ساعت تموم میشه...

 

 

 

 

سردردم داره دیوووووووونه ام میکنه

4 روزه داغونم کرده لعنتی

نمیدونم چرا میام اینجااااااااااااااااا

خیلی دلم پره

کاش یکی بیاد یه سیلی محکم بزنه 

تا گریه کنم 

دلم بدجوری تنگ شده و بی قرار

اااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تمومم کن

 





تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.