تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٧ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٧ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

آخرای ساله

امسالم گذشت

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺗﺎﺧﺘﻦ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﺧﺘﻦ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺳﻮﺧﺘﻦ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺳﺎﺧﺘﻦ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻧَﻔَﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻧَﻔَﺲ ﺍُﻓﺘﺎﺩﻥ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪﻥ ﺍﻻﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻦ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺨﻨﺪَﻥ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺍﻭﻣﺪﻥ (تولد)

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻦ (مرگ)

ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧَﻤﻮﻧَﻦ

ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺘﻦ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ

ﺍﻣﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯿﺶ ﻣﯽ اﺭﺯﻩ

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﻣﺮﺩﻩ

ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣَﺮﺩ ﺑﺎﺷﯿﻢ

ﺑﯿﺎین ﻗﺪﺭ ﻫﻤﻮ ﺑﺪﻭﻧﯿﻢ

ﻧﺬﺍﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﺑﻤﻮﻧﯿﻢ

پروانه به خرس گفت: دوستت دارم...

خرس گفت: الان میخوام بخوابم،باشه بیدار شم حرف میزنیم...

خرس به خواب زمستانی رفت و هیچوقت نفهمید که عمر پروانه فقط 3 روز است...

"همدیگر را دوست داشته باشیم؛ شاید فردایی نباشد"..

آدمای زنده به گل و محبت نیاز دارن و مرده ها به فاتحه !

ولی ما گاهی برعکس عمل میکنیم !

به مرده ها سر میزنیم و گل میبریم براشون, ولی راحت فاتحه زنده ها رو میخونیم !

گاهی فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!

بیائیم ساده ترین چیز رو از هم دریغ نکنیم:

"" محبت ""

 





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

صداهایی رو میشنوم

نمیدونم چرا درد دارم

فکر کنم صدای خورد شدنمه

فشار زیادی رو دوشمه

کم کم تحملمو دارم از دست میدم

نمیدونم سرنوشت چی برام رقم زده

سال خوبی رو پشت سر نذاشتم

کاش زودتر تموم شه

البته اگه خودم تموم نشم

بجز یه اتفاق خیلی خوب

بقیه سال جالب نبود

یه آغوش گرم میخوام. . .

آغوشی که تحمل گریه هامو داشته باشه





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱٥ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

حالم اصلا خوب نیس

می ترسم درست باشه 

پیش بینیم درست باشه

یعنی به روزای آخر رسیدم

خیلی حالم خرابه

بغض کردم

از دیروز همش فکرم مشغوله

...

خودمو باختم

سرم داره منفجر میشه از درد

چقدر زود تموم شدم

چیزی نتونستم بخورم

 





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٩ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

کاش اتفاقات امروز همش خواب باشه

کاش این کابوس تموم شه

 

یکی بیاد بزنه تو گوشم ازین کابوس بیدارشم

هنوزم باورم نمیشه

اگه این اتفاق درست باشه

اینجا واسه همیشه تعطیل میشه





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٩ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

روز دلگیریه

دلم میخواد الان کنارت باشم

آغوش مهربونتو الان میخوام

دوست دارم 

کنارت بنشینم 

فقط نگاهت کنم

چشمات جادو میکنه

لحظاتی که کنارتم

انگار دنیا وایستاده

زمان به احترام وجودت توقف میکنه

لذت کنارت بودن

بهترین هدیه از طرفه خداس

ممنون بخاطر  بودنت کنارم

...





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۳ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۳ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
مردی در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.
خدا: «وقت رفتنه!»

 

مرد: «به این زودی؟ من نقشه‌های زیادی داشتم!»
خدا: «متأسفم، ولی وقت رفتنه.»

 

مرد: «در جعبه‌ات چی دارید؟»
خدا: «متعلقات تو را.»

 

مرد: «متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و ...»
خدا: «آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.»

 

مرد: «خاطراتم چی؟»
خدا: «آنها متعلق به زمان هستند.»

 

مرد: «خانواده و دوستهایم؟»
خدا: «نه، آنها موقتی بودند.»

 

مرد: «پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!»
خدا: «نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.»

 

مرد: «پس مطمئناً روحم است!»
خدا: «اشتباه می‌کنی، روح تو متعلق به من است.»

 

مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است! مرد دلشکسته گفت: «من هرگز چیزی نداشتم؟»
خدا : «درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!»

 

مرد: «پس من چی داشتم؟»
خدا: «لحظات زندگی مال تو بود. هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.»

 

 زندگی فقط لحظه هاست قدر لحظه لحظه زندگی خود را بدانید و لحظه ها را دوست داشته باشید....

 

آنچه از سر گذشت؛ شد سر گذشت

حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت!

تا که خواستیم یک «دو روزی» فکر کنیم

بر در خانه نوشتند؛ "در گذشت"





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۳ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.