حکایت این روزهای منــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ

به هر که می نگرم در شکایت است!!!! در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست ؟!!!!!!!

خدایا این یه امتحان دیگی

دارم کم میارما نمیخوام ازت فاصله بگیرم

فشار داره زیاد میشه 

خجالت می کشم حرفامو بزنم دیشب ساعت 10.5بود برگشتم خونه 

خیلی خودمو کنترل کردم کارد به استخونم رسیده و صدام در نمیاد

خیلی سخته ولی مجبورم تحمل کنم و صدام در نیاد

بازم راضی ام به رضای خودت

کمکم کن

اااااااخ چه سردرد بدی دارم...

یه روزه دیگه ام گذشت...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

بازم شروع شد.....

انگار نمیشه

نمیدونم چی بگم

فقط...

تصمیم خیلی سختیه...

نمیدونم ؟؟؟

ولی هر چی شد شد دیگه مهم نیست...

دارم یه کاری میکنم که گندش،بعدا در میاد...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

گم شدم میون این همه آدم تو این شلوغی 

کجاهستم؟

یکی منو پیدا کنه؟

دارم دوباره بیراهه میرم

بازم زدم جاده خاکی

دوباره هر کاری دارم میکنم تا بیشتر دور بشم

بازم دارم دور میشم ازون چیزی که دوست داشتم باشم

خیلی خسته ام خیلی

یکی برام دعا کنه!!!!

دوباره تکرار سال 92

وااااای خدا دیگه تحمل اون همه درد رو ندارم

اینبار حتما خورد میشم

نابود میشم

این روزا به مرز سکته رسیدم

چن روز قبل حالم تو محوطه شرکت خراب شد

نیم ساعتی رو زمین افتاده بودم

هیچ کسی نفهمید به زور سر پاشدم

اونجا بود ک فهمیدم....

دلم گرفته ای خداااااا

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

دلگیرم از خودم و کارای خودم

خسته ام این روزا از،بس حرف دارم می شنوم

تنها کاری ک میتونم بکنم سکوت سکوت و بازهم سکوت

فقط دارم تو خودم میریزم به کسی نمیشه حرف زد

الان همه گرفتاری واسه خودشون دارن دیگه کسی به من اهمیتی نمیده

یادش بخیر یه زمانی مهم بودم... 

اما الان ...

بدجوری هوس سیگار کردم خیلی وقته نکشیدم.. 

بگذریم دوباره نوشتن رو شروع کردم شاید یه کم آروم شم توقع هم ندارم کسی،بیاد بخونه و چیزی بگه فقط میخوام بنویسم فقط همین...

خدایا بازم شکر بابت تمام چیزایی ک دادی و چیزایی ک گرفتی

بازم شکر

یه آزمایش دارم فرصت و .... ندارم برم انجامش بدم

روز به روزم دارم بدتر میشم...

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

بالاخره بعد مدتها اینجا درست شد خیلی حرفا دارم بزنم موندم کدومشون رو بنویسم

خیلی دلتنگ نوشتن بودم  هر چند نمیدونم بعد این مدت مخاطبی هست بخونه یا نه...

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نمیدونم درست شده یا نه

دلم واسه نوشتن تنگ شده بود

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

کم طاقتی عادت آن روزهایت بود

این روزها

برای گرفتن خبری از من

عجیب صبوری شده ای؟

خیلی سخته مدام مجبور باشی...

خودتو به یکی یاد آوری کنی تا "تو" رو یادش نره

 

 




نوشته شده در شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

دوباره اومدی سراغم

چند وقتی بود نبودی

تنهایی مو میگم

دوباره باهم شدیم

میخوام دوباره کنارت باشم

خسته شدم از این روزگار

میون این همه آدم تنهایی خیلی سخته

یکی هست که حرفامو بهش میزنم

ولی گناهی نداره بخواد ناراحتی بکشه 

به خاطر من

.

.

.

.

دلم گرفته

آرامش میخوام 

آرامش یه نوزاد که خیلی آروم فارغ از

غم دنیا تو آغوش مادرش خوابیده

یه آغوش گرم و مهربون میخوام

که گرمای وجودشو هدیه کنه بهم

تا شاید تسلای زخم های عمیق دلم بشه

.

.

.

دلم خدا رو میخواد که

الان چن وقتیه که گمش کردم

هر کاری تونستم کردم تا ازش دور بشم

نمیدونم هنوزم دوسم داره یا نه

ولی فاصلم باهاش زیاد شده

آرامش و آغوش مهربونت رو نیاز دارم

منو ببخش خدای مهربون

دوباره دستمو بگیر

.

.

.

.

.

.

دلم فقط تو رو میخواد

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

 

امروز مثلا تولدم بود

هنوزم منتظرتم

که شاید یه خبری بشه ازت

بازم منتظرت می مونم

هرجایی بگی دنبالت گشتم

همه بهم تبریک گفتن  . . . 

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

 

 

ممنون که تا حالا تحملم کردی

 

 

 

 

 

 

 

 

ناخواسته و علی رغم میل باطنیم تمومش کردم

از صبح دلشوره داشتم

چنبار بهش زنگ زدم و جواب نداد

پیش خودم گفتم امروز گذشت ولش کن

ولی یه بار دیگه زنگ زدم

جواب داد  . . . 

از یه طرف هم دردی که دارم خیلی اذیتم میکنه

نفس کشیدنم داره به شماره می افته

راحت نمیتونم بشینم فشار که به قفسه سینم میاد

نفسم بند میاد امونمو بریده

چیزی هم نمیتونم بخورم 

حالم اصلا خوب نیست

بدجوری بهم ریختم

دلم یه بغل میخواد گریه کنم

خسته شدم ازین زندگی لعنتی

تو ظاهر یه شکل و باطنم یه چیزه دیگه ام

ظاهر مرتب و آراسته ولی باطنم داغونه داغون خراب بهم ریخته

تحمل این روزا رو ندارم

کاش کاسه عمرم زودتر لبریز شه

اشتباه تو زندگیم زیاد کردم

تاوان اون اشتباهاتو الان دارم میدم

صداش هنوز تو گوشمه . . . 

از خودم متنفر شدم

ای کاش خودکشی گناه نبود

ای کاش . . . 

بدم میاد از روزمرگی که توش گیر افتادم

یکنواخت و خسته کننده شده

 

 

ولی در عوض خیلی خوشحال شدم که

تونستم بهت بگم همه چیزو خودمو راحت کنم

امیدوارم ببخشی منو . . . 

آخرین جملتو فراموش نمیکنم " عزیزم مواظب خودت باش ایشالله ... "

 

 

 

دلم  بدجوری هواتو کرده . . . 

ولی دیگه فایده ای نداره . . . 

رفت . . . 

احمق بفهم اون برای همیشه رفت . . . 

 

 

نوشته شده در جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

گاهی مجبوری  " بغضت " رو با مقداری

آه فرو ببری و بگویی : قسمت نبود . . . 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

اینروزا حال و حوصله ندارم

خسته شدم نیاز به یه ریشارژ فکری و روحی دارم

دنبال موقعیتم تا تغییر رویه بدم

مشکلات زندگی اینقدر زیاد شده

که وقت فکر کردن واسه خودمم ندارم

روزمرگی تو زندگیم امانمو بریده

تو این چند وقته 

تا تونستم اطرافیانمو اذیت کردم

با عزیزترین کسم دیروز رفتار خیلی بدی داشتم

گریشو در آوردم

الان عذاب وجدان گرفتم

خیلی ناراحتم از رفتارم با بقیه

برعکسه محبت میبینم و جای محبت مذلت رو هدیه میدم

عشقم عزیزم همه چیزم ببخشید 

به خاطر رفتارای این چن روزه

حلالم کن فدات شم

اینجا هم جایی شده واسه نوشته های من

که خودمو آروم کنم

خیلی خوبه که اینجا کامللا تنهام 

مخاطبی ندارم که جوابگوش باشم

واسه رفتارم  و نوشته هام

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

نمی دونی چه آشوبم

از این آرامش خونه

از این رویای شیرینی

که می دونم نمی مونه

همیشه وقتی همه چیز خوب پیش میره

می ترسم . می ترسم چون بعدش یه اتفاق همه

چیزرو خراب میکنه

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

 

.
میخواهم برایتان تنهایی را معنی کنم!
در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,
هوای سرد ,
صدای موج
انتظار انتظار انتظار
… … به خودت می آیی ,
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلش کنی ,
نه شانه هایی که با دستانت آن را بگیری ,
نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد
اسم این تنهایی است


درد تنهایی کشیدن
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید
شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی…!
و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام
تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان
دیوانه
خود خواه
بی‌ احساس
نمیــــــــفروشــــــــــم​..!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

تا کی باید این دنیای لعنتی رو تحمل کنم

 

خدایا بسته دیگه 

 

قامتم خم شد جلوی مشکلات

 

این لبخندم از درده

خوشی خیلی وقته که رفته

 

خدایا میخوام بیام پیشت

 

عذاب دنیویم بسته دیگه

 

مگه تو دوست نداری بنده هات آرامش داشته باشن

 

آرامش من 

 

آرامش من با بوسیدن سینه خاک میسر میشه

 

فقط یه آرزو واسم مونده

 

آخرین آرزوی منو برآورده کن . . . 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ،


ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ ،


ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !


ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ ...


ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ،


ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !


ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ،


ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ ،


ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...


ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ ...

 

 

 

 

 

سکـوتــــــ و صبــورے مــــــــرا


بـﮧ حســــاب ضعـفــــ و بے ڪسے ام نگذاریـב !

دلـــــــم بـه چیـــزهـایے پـای بنـد است . . .


کـه شمـا وفـــایتـان قــــב نــــمیـבهـב . . .



 

نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمدکیان نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


- - | - -


::