حکایت این روزهای منــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ

به هر که می نگرم در شکایت است!!!! در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست ؟!!!!!!!

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می‌کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،

میخواهم بدانم . . . 

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٦ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

خدایا راضی ام به رضای خودت

هنوز هم روزنه های رحمتت رو لمس میکنم

نورشون دلم رو گرم میکنه...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٦ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

ای کاش این زلزله تهران اتفاق می افتاد

تا صبح از شدت پهلو درد خوابم نبرد

فشار عصبی اینقدر زیاده که همش حالت تهوع دارم نزدیک صبح بود 

که حالم بهم خورد الان سردرد دارم

صبحانه نتونستم بخورم بزور تونستم رانندگی کنم تا برسم شرکت

دیشب ساعت هشت رسیدم خونه تا اون دو ساعتی که بیدار بودم 

فقط جر و بحث بود یه لحظه میخواستم کارو تموم کنم 

دیدم تمام توجهش به ماس

رفتم بیرون نیم ساعتی بیرون بودم 9.5بود برگشتم 

شام خورده نخورده دراز کشیدم رو تخت مثلا خوابم

دریغ از اینکه یه لحظه ام چشم روس چشم نداشتم

فقط بحال خودم اشک ریختم فکر کنم سردردم بخاطرهمین باشه

چشمام سرخه مثل اونی ک مواد زده....

مصرف سیگارم این روزا وحشتناک شده

قبلا یکی بود درد دل میکردیم باهاش آرومم میکرد اما الان ...

 

کاش یکی باشه ک فقط حرفمو بشنوه

دق کردهم تو این چن ماه از بس ریختم تو خودم

کاش شرایطش بود عکسمو میزاشتم اینجا یه عکس هم از پارسال همین موقعها

اونوقت میفهمیدید ک چجوری نابود شدم...

دعا کنین زودتر تموم شه

وگرنه فکر احمقانه زیاد تو سرم هست...

هر کاری تونستم کردم ک به اینجا نرسم...

اما نشد....

خیلی وقت بود دوست داشتم اینجا بنویسم

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٦ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

تصمیم به جداییمون قطعی شده

دنبال موقعیتش هستیم خانواده هارو در جریان بذاریم

به آخر خط رسیدیم

هیچ چیزی که بتونه این رابطه رو نگه داره دیگه وجود نداره

حرمت بینمون شکسته شده ...

دیگه هیچ بهونه واسه کنار هم موندن نیست

این زندگی الان به تار مویی بنده

که هر لحظه ممکنه پاره شه

از اول صبح بحث و دعواس تا آخره شب...

تو اون خونه دیگه دارم خفه می شم

نمیتونم دیگه این وضعیت رو تحمل کنم...

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩٦ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

پهلو درد امانمو بریده

به زور دارم تحمل میکنم

حالم خیلی بده 

نفس به سختی  میکشم

دراز کشیدم رو تخت

دیگه تحملم طاق شده

این دو روز هم تعطیله دکتر درست حسابی نیس

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳٩٦ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

تبدیل شدم ب شخصیت منفور

هر کسی از راه میرسه توهین میکنه

دو شب قبل یه تصادف تو اتوبان آزادگان شده بود

راننده در جا کشته شده بود

با سرعت خیلی بالا از پشت به یه تریلی زده بود جوری ک صندلی عقب ماشین سالم مونده بود بیشتر از نصف ماشین رفته بود زیر تریلی بدجوری بهم ریختم هنوز اون صحنه ک ماشین آتش نشانی خون رو داشت میشست تو ذهنمه

معلوم نبود چن نفر بودن

 

با یه قرص میشه چنین کاری کرد تو اون ساعت معمولا ترافیک نیمه سنگین داره

دیوانه وار رانندگی کرده بود

 

ای کاش جای اون بودم

از اینجا رونده اونجا مونده ام

احساس خفگی میکنم

چن وقت اینجا نیومد م 

ننوشتم تا شاید آرووووم بگیرم

اما نشد 

نشد

فرقش با قبل اینه ک دیگه مخاطبی ندارم

فقط واسه دل خودم می نویسم

مشخصه فراموش،شده ام

این پهلو درد لعنتی هم ول کن نیست

چن وقته دوباره شروع شده

نمیدونم شاید بخاطر مصرف ....

نمیدونم

فقط میدونم که دارم داغون میکنم خودمو...

سرم داره منفجر میشه از درد

نمیدونم چی بگم 

حتما مستحق تنهایی و درد هستم 

خدایا خودت ب دادم برس

افتادم ته چاه سیاه تنهایی

یه کار مونده انجام بدم بعدش خودت میدونی و خودت

قبول کردی یا نکردی من میام....

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩٦ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

چن روزه دوباره سیگار رو شروع کردم

لامصب با این که میدونم ضرر داره ولی یه موقع هایی میچسبد

از دیروز تا حالا رکورد زدم

نصف بسته رو کشیدم

دیروز تو ترافیک دوسه تا کشیدم 

نمیدونم دارم چیکار میکنم

ههههههه

بازم قاطی کردم

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩٦ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

سرم ب شدت درد میکنه

چشمام باز نمیشه 

بطور رانندگی کردم صبح اومدم سره کار

میخواستم مرخصی بگیرم بمونم امروز خونه ولی فکر و خیال داغونم میکرد و بیشتر اعصابم خورد میشد به همین دلیل اومدم شرکت

ولی الان تک و تنها تو اتاق...

سردرد امانمو بریده...

ولی بازم میگم خدا رو شکر...

 

 

دیشب به قدری فکرم مشغول بود یه مسیر رو اشتباه رفتم تو اتوبان کلی رفتم تا تونستم از یه راه فرعی برگردم، مسیر بیست دقیقه ای رو یکی دو ساعت طول کشید نمیدونم چه حکمتی تو این قضیه بود انگار قرار نبود زود برسم خونه ...

دیشب بدجوری دلم شکست...

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

امشب قرار بود یه شب قشنگ باشه

اما نشد 

با چشم گریون زدم بیرون

رفتم یه بسته 4Hd گرفتم

اشک ریختم و دود کردم

چند وقتی بود پهلو درد نداشتم

دوباره شروع شد...

حرفش بدجوری سوزوند

دنیا رو سرم خراب شد

خودمو حسابی انداختم تو بدهی

تا امشب جبران گوشه ای از محبتشون رو بکنم

اما ....

همه تو سالنن دارن میزنن میرقصن

من تو خیابون کنار نگهبان

سیگار میکشمو

بغض کردم

موندم حرفو به کی بزنم

دیدم تنها جایی ک میشه حرف زد 

و توضیح نداد همین وبلاگ خودمه

خدایا خودت شاهد باش 

با دل من چیکار میکنن

چقدر دیگه از دست این زمینی ها بکشم

بسته دیگه

دیگه نمیتونم

 

 

ساعت22:30

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

هر روز دارد

دلم "تنگ تر"می شود...

نمی دانم،

شاید همین امشب

روی اولین "دیوار مهربانی"

آویزانش کنم....!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

دلشوره دارم

نگرانم

دل تو دلم نیست

یعنی ممکنه آرزوم برآورده شه؟؟؟؟

اما هنوز آماده نیستم

چنتا کار مونده ک انجام بدم

حالم خیلی بده

خدایاااااااااااا خودت بهتر میدونی

دیگه نمیتونم...

دارم غرق میشم

نفس نمیتونم بکشم

دارم دق میکنم

تاب و تحمل این همه درد رو ندارم

به خودت قسم کم آوردم

تمومش کن دیگه نمیخوام بسته

بسته دیگه بسته

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

از امروز دوباره سیگار رو شروع کردم 5نخ تا الان

خیلی،اعصابم خورده

دیشب تو امام علی نزدیک بود خیلی بد تصادف کنم

اصلا تو حال خودم نبودم

صدای ضبط زیاد ...

یهو دست موتوری رو دیدم ک نمیدونم چی میگفت

ولی غیر از فحش چیزی نبوده....

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

آسمون همچنان ابریه

دلم تنگ شده ...

کاشکی زودتر تموم شه...

دیگه چیزی ازم باقی نمونده...

متاسفم...

نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

 
سلامتی روزی که بی اجازه لختم میکنن  و
یه غریبه منو میشوره  و
بقیه بی اجازه  از پشت شیشه نگام میکنن...

سلامتی روزی ک ازم واسه لباسم اجازه نمی گیرن و
یه پارچه سفید تنم میکنن ...

سلامتی روزی که بستگانم بیشتر از 10 نفر نیستن  و

:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط امیرعلی نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


- - | - -


::