وابستگی؟

انتظار؟

دوست داشتن؟

نتونستن...

نفهمیدن

دل آروووم

آرامش

خوب بودن...

ترس از دست دادن

و بازهم دلهره

استرس

فکرای قشنگ

قول

تنهایی

لبخند

نگاه

عطر

دیوووووووووووونه

جنون

رفتن

مرگ...

تموم شدن

.

.

.

خنده

آغوش

و آرامش 

گرمای وجود

خط نگاه

.

.

.

.

 

و بازهم آرامش...

اعتماد

حس خوب

خندیدن

بودن

بودن

موندن

نفس کشیدن

همه وجود

دنیا

 و

بازهم آرامش

آغوش

عطر

سایه

ترس

...

 غرور

اشک

التماس

شکستن

خورد شدن

عشق

ترحم

مهربون

دلتنگ

داااااااااااااااااااااغون

شکست خورده

و باز هم

آرامش

سکوت

مهربونی

عشق

آغوش ....

 

 

 

 

التماس

خوشحال

برنده

خوبی

دوست داشتن

پشتوانه

نزدیک

همدم

گریه

درد

سکوت

و باز هم آرامش...

 

 

قهوه تلخ

خاموش

محبت

تنهایی

بودنت

حس خوب

کنارت

و باز هم آرامش...

 

 





تاريخ : یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

امروز دوم شهریوره و روز تولد من...

 

نزدیکای ساعت 1 بعدازظهر بود

راستی اینم بگم از صبح منتظر تماست یا اس ام اس یا مطلبی تو تلگرام و ایمو بودم

چن بار رفتم تو وبلاگت پست سال قبل رو خوندم  که دوم شهریور94 نوشته بودی

هنوزم منتظر بودم

تلفن اتاقم زنگ خورد چشمام گرد شد شمارتو دیدم

دوسه بار نگاه کردم 

گوشی رو جواب دادم

گفتی بیا دمه در شرکت یه پیک اومده منتظرته  هی داره به من زنگ میزنه

بدو بدو اومدم دمه در شرکت

رفتم تو نگهبانی پرسیدم پیک واسه من چیزی آورده

دیدم کسی نیست 

برگشتم بیام تو 

خشکم زد

از هولم  نمیدونستم چیکار کنم

دوباره اومدم تو شرکت

زنگ بهت زدم  و اومدم بیرون

تا اینجا هنوز شوک دیدنت قابل هضم نبود برات

وقتی اومدم سمت ماشین در رو باز کردم

واقعا سوپرایز شدم

زبونم بند اومد 

گفتی بردار برو

نتونستم نمیدونم چطوری نشستم تو ماشین

گفتم برو

هنوز تو هنگ کامل بودم

باورم نمیشد

که کنارمی

هنوزم ک دارم مینویسم تو شوک هستم 

گلدونت رو گذاشتم رو میزم

ناهارمو نتونستم بخورم

حالم رو عوض کردی

بغض کردم از خوشحالی

تا حالا اینجوری سوپرایز نشده بودم

نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم

واقعا خوشحالم کردی

هنوزم باورم نمیشه

ممنون ممنون ممنون و بازهم ممنون

بهترین هدیه عمرم رو تو روز تولدم گرفتم

خیلی لطف کردی

هنوز گیجم

واااااااااااااااااااااااااایییییییییی دیووووووووونم کردی

الانم عکساشو میگیرم میزارم اینجا

 

 

 

آرزوم بود که روز تولدم ببینمت

ولی اصلا فکر نمیکردم بهش برسم

به مسعود که گفتم اینجا بودی

دهنش باز موند

وقتی گوشیشو چک کرد

هنگ کرده بود

گفت : دمش گرم خداوکیلی

یه احساس غرور بهم دست داده

واااااااااااااااای روزه تولدم

تو رو کنارم دارم

چن روزی بود فکرم مشغول بود

بالاخره به یکی از آرزوهام رسیدم

روزی که هیچ وقت تا پایان عمرم فراموشش نمیکنم

 

 

 





تاريخ : سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
مادربزرگ_همیشه_میگفت:
درد تن یک جا نمی ماند! 
کلیه میزند به کمر،
 کمر میزند به پا،
 پا میزند به قلب،
 میگفت درد هی توی تنت تقسیم میشود.

اما درد روح،
 
 قُلمبه میشود یک جا امانت را میبرد!
 
 هرکسی هم که از راه برسد و بپرسد چه مرگت است؟!
 
 فقط میشود دستت را روی زانو و کمرت بگذاری و ناله کنی که تیر میکشد.


درد روح را نمیشود نشان کسی داد...




تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست...
‌ یه کم از طلای خود حراج میکنی؟؟
عاشقم....
با من ازدواج میکنی؟؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای!!
خوش خیال کاغذی!!!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!...
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست!!!
‌ تو فقط دستمال باش!!!....

😐دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست,
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد...
در تن سفید و نازش دوید ..خون درد!
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او اما شبیه دیگران نشد...چرک و زشت مثل این و آن نشد.
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چونکه در میان قلب خود

دانه های اشک کاشت..❤️❤️




تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
‍ 

 
 
 به نظرم مونالیزا یه حرفی داره می زنه،
 
 چشم هایی که غمگینن و لبهایی که می خندن!

مثل یه فرار می مونه...
 
انگار مونالیزا بارها دلش شکسته، 
 
اتفاق های ناگواری رو دیده و چیزهای زیادی رو فهمیده،
 
 اما هنوز سعی می کنه که لبخند بزنه.

غافل از اینکه چشم ها هیچ وقت نمی تونن دروغ بگن.




تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

امروز روز تولد امام رضا (ع) هستش

یه نفر امروز رو جشن میگرفت

اما من باعث شدم

که امروزش خراب شه

اون بنده خدا متوسل به امام هشتم بود

ولی من ازش گرفتم

و حالا اون خودشو مقصر میدونه

اما مقصر اصلی منم

خدایا من که هیچ ارزشی ندارم

اینقدر گناهکارم

ولی به پاکی امام هشتم قسمت میدم

به همین روز عزیز دلش رو آرووم کن و سختی شو به دل من بنداز

حاضرم تاوانش رو من پس بدم

هر چی میخواد باشه قبول میکنم با آغوش باز

من دوست ندارم ناراحتی کسی رو ببینم

این بنده خدا مسبب تمام گرفتاریهاشو  ناراحتیش منم

کوچکترین تقصیری نداره

همش کار منه





تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

برای دل گرفته ام دعا کنید

دعا کنید بارون اشکم سرازیر شه

شاید دریای طوفانی دلم آروووم بگیره

دلم گریه میخواد

دلم یه بغل میخواد

یه شونه تا هق هق صدامو بگیره

یه دست که با نوازش ارومم کنه

یکی رو میخواد که تو گوشم زمزمه کنه....

تا من آروم شم...

 

 

 

دلم گرفته...





تاريخ : شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

دارم میرم خونه

اما حس خوبی ندارم

نمیدونم چرا قلبم درد میکنه

امروز که همه چیز خوب داره پیش میره

نمیدونم چه مرگمه دوباره

برام دعا کنید

داره یه جوری میشه بدنم

 

نمیدونم الان کسی میخونه اینو یا نه

لطفا دعام کنین

مواظب قلبای مهربونتون باشین

خدارو هیچوقت فراموش نکنین

چون واقعا قادر و تواناس

اگه تو بخوای اونم بخواد

شک نکن از راهی که نا امید شدی

درست میشه همه چیز

منم دعا کنین

حلالم کنین 

و در آخر مثل همیشه

.

.

.

.

.

.

.

.

.





ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ | ۳:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

الهی الحمدالله

راضی ام به رضای خودت

تا اینجا رو خودت آوردیم 

ازین جا به بعدم میسپارم به خودت





تاريخ : دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

دلم برات تنگ شده 

خیلی خیلی خیلی زیاد

خیلی با خودم دارم کلنجار میرم که بیام اونجا یا نه

یا بیام یه جا تو مسیرت فقط ببینمت

هیچی نمیگم فقط میخوام ببینمت

خیلی دلتنگتم...

دیشب دوباره خوابتو دیدم

اصلا دوست نداشتم از خواب بیدارشم

کاش امشبم بیایی تو خوابم

میخندیدی تو خواب

بهم میدونی چی گفتی؟

گفتی دیدی درست شد

دیگه کنارت هستم برای همیشه

منم عین همون که خودت میگی  داشتم فقط گریه میکردم

 

از صبح حالم یه جوره دیگس...

 

یه وقت دیدی اون طرفا اومدم نمیدونم....





تاريخ : یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ | ٧:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 

 

 





تاريخ : یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 

از هرکی با توئه بیزارم
از خودممم بی تو بیزارم
حسرتِ تو به دلم مونده
پیش خودم تورو کم دارم
تورو ندارمو حتی با این درد
احساس من به تو فرقی نکرد
از وقتی عشقِ تو توو دلم افتاد
هیچی توو دنیا به چشم نمیاد
نگو اینا فقط خوابو خیاله
نگو رسیدنم به تو محاله
زندگی بی تو معنی نداره
یه روز میبینم تورو دوباره
من مطمئنم این همه احساس
یه جا رو قلب تو اثر میذاره
زندگی بی تو معنی نداره
یه روز میبینم تورو دوباره
من مطمئنم این همه احساس
یه جا رو قلب تو اثر میذاره





تاريخ : شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.





ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

روز پنج شنبس

برای اسیران خاک یه صلوات هدیه کنیم...

خیلی هاشون کسی رو ندارن و منتظر یه هدیهنگران

 

الهم صل علی محمد و آل محمد وعجل الفرجهم





تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

روز دختر به همه دخترخانومای گل مبارک

امیدوارم قلبتون  مثل گل باشه 

دلتون شاد و

لبتون همیشه خندون

روزتون مبارک

 

و تبریک ویژه به آبجی خانوم خودم





تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

داداشی بدجوری بهت نیاز داره





تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 

بریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ــ ــ ــ ــ ــ ــدم

 

وبلاگو ک باز میکنم این موزیک پلی میشه

بهم میریزم

این آهنگ رو اواخر سال 90 رو همین وبلاگ گذاشتم

چن سال هم دستش نزدم

چندین بار قالب عوض کردم ولی این آهنگ پای ثابت این وبلاگ بوده

چند بار وبلاگو حذف کردم

ولی این آهنگ مونس من بود تو این چن سال بود 

زمانی که همه چیز خیلی خوب بود  عوضش کردم

ولی هر وقت دلم میگرفت بازم میرفتم سراغش گوش می کردم

با هر لحظه  و هر ثانیه که میگذره تمام خاطراتم تو این دنیای مجازی عین

فیلم از جلوی چشمام رد میشه

چه هق هق هایی که با این آهنگ از من بلند نشد

چه شبایی که تا صبح فقط گوش کردمو گریه کردم

چشمام عین کاسه خون میشد

اینقد ک چشمام پف کرده بود

خوب باز نمیشد

الانم دوباره برگشتم تو همان زمان

لحظه لحظه وجودمو داره آتیش میزنه صدای موزیکش

قلبم درد میکنه

از اول  هفته اینم به من اضافه شد

بدجوری بغض کردم

دلم یه آغوش میخواد که فقط گریه کنم

دلم از همه گرفته 

حتی از خداااااااااااااااااااااااااا

از دیشب دیگه نمازم نخوندم

بدجوری دارم بهم میریزم

حالم اصلا خوب نیس

این موزیکم که هی داره ریپیت میشه

دردم رو داره بیشتر میکنه

شده عین خنجر داره 

قلبمو سوراخ میکنه

 

 

 

نمیدونی که چ حالی داره قلبم

نمیدونی چ بغضی تو گلومه

نمیدونی که چ بی قرارو گریونم

وقتی دونه دونه عکسات روبرومه

نمیدونی چقدر دستاتو کم دارم

نمیدونی چقدر تنهایی بی رحمه

که وقتی نیستی توی آینه میبینم 

یه مردی که شکسته و نمیفهمه

....

 

 

گریه ام گرفته آرومممممم نمیشم

هر چی اشک میریزم

 

 

چرا تموم نمیشه

اگه تموم نمیشه

منو تموم کن...

 

 

خدایا بسته

تو رو به کی قسمت بدم

بستـــــــــــــــــــــــه





تاريخ : چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
 

 

زندگی کن و لبخند بزن 

بخاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند 

از نفست آرام می گیرند 

به امیدت زنده هستند

و با یادت خاطره می سازند


 





تاريخ : چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

بیخوابی زده ب سرم

ساعت 2:00

اما با اینکه پلکام سنگین شده

اما نمیتونم بخوابم

فکرم خستس 

همه چیزم بهم ریخته

خلاصه قاطی کردم

فکر کنم بخاطر این آهنگ سریال شهرزاد

ک حسابی بهمم ریخت





تاريخ : چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()





تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 

خط آخرش برام معنا نداره

کلا توصیفاتش برام مبهمه

قبلا همشون بهم ثابت شده بود

اما الان...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راستی راستی راستی

من هر چی اینجا مینوسیم 

فقط مینویسم

هر چی به ذهنم میرسه

فقط مینویسم

دنبال گدایی محبت و خرید ترحم نیستم





تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()





تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 

 

 





تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.