نمیدونی ، که چه حالی داره قلبم

نمیدونی ، چه بغضی تو گلومه


نمیدونی ، که چه بیقرارو گریونم

وقتی دونه دونه عکسات روبرومه


نمیدونی، چقدر، دستاتو کم دارم

نمیدونی، چقدر ، تنهایی بی رحمه


که وقتی نیستی توی آیینه میبینم

یه مردی ، که شکسته و نمیفهمه


تمومه ساعتا رو، بی تو داغونم

تمومه عمرمو یاده تو میمونم


که واسه ،‌یه لحظه برگردی به این خونه

ببینی تو نبوده تو، چه دیوونم


بگو ،‌دستمو میشناسی یا نه؟!

نگو، عطرم واسه تو آشنا نیست


بگو‌، که هنوزم، منو میشناسی

فقط نگو،نگو که ناشناسی


فقط نگو، نگو که ناشناسی…


دیگه دستای سردم، نا نداره

قلمرو ،روی کاغذی بیاره


که به یاده تو،ترانه بنویسه

همون مردی ، که بی تو، بیقراره





تاريخ : شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()





تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()





تاريخ : یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 
چه ظریفانه است،
خلقت قلب آدمی ،،
به تلنگری میشکند،،
به لحنی میسوزد،،
برای دلی میمیرد،،
به نگاهی جان میگیرد ،،

وبه یادی می تپد……!!!




تاريخ : یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()





تاريخ : شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.