حالم اصلا خوب نیس دلم گریه میخواد عین دختر کوچولوهایی که بخاطر عروسکشون زار زار گریه میکنن. دلم بدجوری گرفته .از بیرون سردم از تو دارم آتیش میگیرم. خیلی حرف تو دلم مونده که نمیتونم یه زبون بیارم حرفای پر دردم رو ریختم تو دلم . از تو دارم خودمو داغون میکنم هرچی میخوام بهش فکر نکنم بیخیال شم بیشتر تو ذهنم میاد دارم خودم بدجور اذیت میکنم از پیاده روی های شبونه  تو خیابونهای سوت و کور خسته شدم . از خودم  و این تکرار مکررات خسته شدم . این آرامش کی میخواد نصیب من شه .

کاش ....

ای کاش زمان به عقب برمیگشت و ازون تصادف  سال 81 جون سالم به در نمیردم الان 14 سال بود که راحت تو سینه ی قبرستون خوابیده بودم گاهی یه پنجشنبه ای یکی رو سنگ قبرم میزد  و شاید هم تا حالا فراموش شده بودم .... اون شب رو هیچ وقت یادم نمیره سال 92بود اواخر تابستون بود که یه چیزه مسخره از خونه زدم بیرون اون شب توی خیابون بودم تا خود صبح .عین کارتن خوابها شب رو تو پارک لای درختهای کاج , روی نیمکتهای ایستگاه اتوبوس تا صبح سپری میکردم نصف بیشتر اتوبان رو تا خود صبح پیاده راه رفتم از شدت پا درد  و سرما نتونستم تا صبح دووم بیارم  تو خیابون مجبور شدم برگردم خونه چون یهو اتفاق افتاد بی هیچ برنامه ای با 1000تومن پول فقط تونستم یه کیک از دکه کنار پمپ بنزین بگیرم که اینقد سفت بود نصفه نبیمه انداختم دور تو خود صبح بیدار بودم خیلی فکرها از ذهنم گذشت ای کاش همون موقع تمومش میکردم تا الان ادامه نمیدادم ولی این مسیری که پیش گرفتم خودش راه رو کوتاه میکنه و ذره ذره از وجودم رو آب میکنه و مرگ تدریجیم رو رقم میزنه . بقول یه بنده خدا عرضه خودکشی رو هم ندارم ولی مرگ تدرجی اومده سراغم  . الان چن وقته سردردهای بیخودی گرفتم میاد سراغم و چن ساعتی تو روز مهمونمه حسابی که کلافه و داغونم میکنه میزاره میره و دوباره فردا میاد....

 

هیچوقتی اینجوری نبودم امروز این اتفاقی که افتاد تو شرکت بدجوری بهمم ریخت حساب کن اول صبح هنوز لباس عوض نکردی تو محل کار به یه نفر آدم فوق العاده احمق و بی شعور درگیر بشی و بخوای باهاش دهن به دهن بزاری .... مشخصه تا آخر روز با چن نفر دیگه دئرگیر میشی . دیشب از شدت سردرد و پهلو درد زود خوابیدم البته کلی تو رختخواب به خودم پیچیدم تا خوابم برد . شام نتونستم بخورم امروزم که فرصت خوردن صبحانه نداشتم دیگه از شدت ضعف و عصبانیت درگیری بیشتری هم داشتم دو بار به دفتر مدیریت احضارم کردن . آقای " ث " گفت امروز چته با همه دعوا داری هیچی نگفتم خودش قیافمو دید  دیگه ادامه نداد گفت برو سره کارت  و مسئولم رو فرستاد کمک . الانم حالم خیلی بده افتضاححححححح . نمیدونم چطوری برم خونه .....

ای خدااااااااااااااااااااا تمومش کن





تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

روزای خوبی سپری نمیشه خیلی سخت و کند داره میگذره همه چیز

همه دارن یه جوری بهم فشار میارن میخوان تحت فشار باشم که پس بزنم

دوباره شروع کردم به ....

نمیخواستم ولی تو یه مسیری قرار گرفتم که اصلا دوست ندارم

مجبورم کردن که برم سمتش...

نمیدونم چی میخواد بشه ، از آینده واهمه دارم مسیری که دارم میرم میدونم پر فراز و نشیبه میدونم که درست نیست........ از دیروز استارتشو شدم و امروزم هم هینطور و روزهای دیگه بدتر از این هم میشه برای اولین بار دیروز بابتش هزینه کردم اصلا به دلم نبود یه ترسی داشتم اما به اون ترس غلبه کردم و رفتم جلو..... خدا به خیر بگذرونه چون میدونم نهایتا ختم به چی میشه ولی با این حال شروع کردم....

شروع یک پایان بی آغاز





تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥ | ٥:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

حالم خوب نیس

پهلو درد لعنتی شروع شد

دوباره برگشتم به روزای ناخوشی

و البته تنهایی

تنهایی رو در آغوش گرفتم

میخوام دوباره بغضمو  دو بغلش بترکونم

شاید آرووم شم

نقاب هم نتونست حالم رو خوب کنه

امروز روز خوبی نداشتم تو شرکت

دفتر رئیس . . . 

بحث با آقای "س"

درگیری های الکی کاری

اتفاق دو روز قبل . . . 

داستان امروز . . . 

.

.

.

.

.

.

کی تموم میشه خسته شدم ....

تا کی منتظر بمونم . . . 

تا کی دیگه خداااااااااااااااا

درد بی درمونم رو حذف کردم

دلم رو فقط یه چیز آروووم میکنه

دیگه نمیتونم 

کم آوردم

فکر کردم میتونم اما مثل همیشه نتونستم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ تحملم در برابر درد بالاس

اما دیگه نمیتونم ....





تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

نمیدونم چی بگم

از بس نالیدم خودمم خسته شدم

موندم دیگه چیکار کنم

تکلیفم مشخص نیست 

تو برزخم

بین موندن و رفتن

از دنیای مجازی فاصله گرفتم

تلگرام و اینستا رو دیروز حذف کردم

میخواستم اینجا رو هم دست آخر حذف کنم

دست نگه داشتم

منتظر یه اتفاقم

تا برای همیشه خودمم حذف میشم

چن روزه سردرد دارم

یه موقعهایی شدتش زیاد میشه

تمرکزمو از دست میدم 

روزگاری شده برام سخت

کاش زودتر تموم شه

دیگه تحمل این همه درد رو ندارم

با کوچکترین تیک عصبی هم این پهلو درد لعنتی بیچارم میکنه

طوری که نفس کشیدنم سخت میشه

دوباره دارم میرم تو خلوت تنهایی خودم

دلم از همه پره

....

خیلی دلم گرفته 

مثل آسمون امروزه 

ابری 

گرفته 

تیکه پاره

نمیدونم دارم به کجا کشیده میشم

البته دیگه مهم نیس

هر چی  بشه شده دیگه

واسه کسی مهم نیس

شدم عین  سال 92

.

.

.

.

 الانم که دارم مینویسم این سردرد لعنتی داغونم کرده

خسته شدم از قدم زدنهای بی وقع شبانه

تو خیابونهای شهر

دوباره بهم ریختم....

حالم خوب نیس

فقط نقاب زدم

که اطرافیانم ناراحت نشن

وگرنه....





تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

ﻧﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﻡ!

ﻧﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ!

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭﻡ!

ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﺟﺎﻥ،

ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﺩﻝ،

ﮔﻬﯽ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﯿﺰﺍﺭﻡ!

ﮔﻬﯽ ﺧُﻢﻫﺎﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺷﻢ،

ﮔﻬﯽ ﺧﻤﺎﺭ میﻧﻮﺷﻢ

ﮔﻬﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ، ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ،

ﮔﻬﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻫﺸﯿﺎﺭﻡ!

ﮔﻬﯽ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﯾﺸﻢ،

ﮔﻬﯽ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ، ﻫﻢ ﺧﻮﯾﺸﻢ!!!

ﮔﻬﯽ ﺁﻧﻢ،

ﮔﻬﯽ ﺍﯾﻨﻢ،

ﮔﻬﯽ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﻢ!

ﮔﻬﯽ ﺩﺭ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺩﺭ ﺳﺎﺯﻡ،

ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﺩﻣﺴﺎﺯﻡ!

ﮔﻬﯽ ﺗﺎ ﻋﺮﺵ ﻣﯽﺗﺎﺯﻡ،

ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﺫﺭﻩ ﻣﯽﺳﺎﺯﻡ!

ﮔﻬﯽ ﺷﺎﺩ ﻭ ﻏﺰﻝ ﺧﻮﺍﻧﻢ،

ﮔﻬﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﯽﺗﺎﺑﻢ!

ﭼﻪ ﻏﻮﻏﺎﯾﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﻟﻢ،

ﮐﻪ ﻣﻦ ﺣﯿﺮﺍﻥ ﺣﯿﺮﺍﻧﻢ...




تاريخ : یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.