لطفا اسپیکرتون رو خاموش کنید

آهنگ وبلاگ مناسب شما نیس  

اذیتــــــــــــــــــتون میکنه





تاريخ : دوشنبه ٢٩ شهریور ۱٤٠٠ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

قرص دستم رسید از فردا صبح اولین قرصو میندازم بالا.تا ازین سردرد و داستان این چن وقت خلاص شم .شنیدم و خوندم که اثراتش خوبه. لالاق دیگه فکرم مشغول نمیشه. حالا هر چی شد شد به درک مهم نیس. ارزش امتحان کردن رو داره . میخوام چیزای جدید استفاده کنم ببینم کدوم بهتره همونو ادامه بدم. 

 





تاريخ : یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

صبح که رسیدم شرکت  وبمو باز کردم آهنگ که شروع کرد خوندن  حالم خراب شد کلا بهم ریختم پارسال که دکتر رفتم  قرص تیروئید برام تجویز کرد باید مصرف میکردماما الان دوسه ماهی میشه که قطعش کردم فکر کنم کاهش وزنم بخاطر همینه دیروز دوباره وزن کشی کردم شدم 57 کیلو .... 9کیلو نسبت تیر ماه کم دارم یعنی کم کردم.خیلی کم کردم .همه لباسام برام گشاد شده. میل به غذا خوردنم خیلی کم شده. خودم خوب حس میکنم . همه اینا یه طرف این سردرد لعنتی هم یه طرف .به خودم قول دادم دیگه واسه مریضی دکتر نرم  وهنوزم رو قولم هستم. دارو هم مصرف نمیکنم.میخوام عذاب بکشم میخوام داغون تر از این بشم. من دارم آرووم آرووم میمیرم. کمتر از سه ماه 9کیلو کم کردن خیلی ها. ملت رژیم میگیرن به زور دو سه کیلو کم میکنن. چن وقت پیش یکی بعد چن ماه منو دیده چقدر دعوام کرده. میگه بجای غذا هوا میخوری هر بار که میبینمت لاغرتر از قبل میشی.بعد عید تا 68 کیلو هم رفتم. ماه رمضون دوسه کیلو کم کردم .وبعدش سیر نزولی داشتم.بی حالی و خستگی همه از این قضیه آب میخوره.دیشب از ساعت 8:30تا نزدیک 11  تو خیابون حرم بودم.روی یکی ازون نیمکتهای سنگی نشسته بودم.گوشیم سایلنت بود به خودم که اومدم گوشیمو نگاه کردم ببینم ساعت چنده ؟ 35بار گوشیم زنگ خورده بود و 7 هشتا اس ام اس اومده بود.بابام مادرم و چند نفر دیگه بهم زنگیده بودن متوجه نشده بودم....رفتم خونه چشمامو بستم و هیچی نخواستم بشنوم فقط ساکت بودم هیچی نگفتم شام نخوردم رفتم تو اتاق خواب خوابیدم.ساعت 6صبحم  از خونه زدم بیرون... روزای آخر نمیدونم چرا منو اینقدر اذیت میکنه .دیروز یکی از بچه ها میگفت ترامادول بگیر بخور آرووم میشی .اخه دید چقد داغونم  و اعصابم بهم ریبخته .نمیدونم برم بگیرم یا نه . خیلی تو مخم رفته.میترسم از آینده ی کوتاهی که منتظرمه میترسم....هر چند خیلی مهم نیس من که همه چیزو باختم این یکی رو هم میرم امتحان میکنم شاید با قرص آرووم شم کمتر عذاب بکشم....

 

 

 

 

سردرد امونمو بریده  ولی دردشو دوس دارم گیجم کرده دردش  منو . ولی سرمم سنگین شده .ااااااااااااااااااااخخخخ دوباره درد پهلوم شروع شد. اینبار فکر کنم دیگه کبد باشه .آخر سر یه کاری دستم میده این پهلو دردم. چون سمت راست زیر دنده هامه .بی اشتها هم هستم و همش احساس خستگی دارم . فکر کنم به عنوانی که نوشتم رسیدم...





تاريخ : یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

عشق

یعنی یکی هست که هم صداته
مثل یه سایه همش باهاته


عشق


یعنی که چهرش یادت نمیره
یادش می افتی دلت می گیره


وقتی با یادت هرشبو بیدارم
میشه اینو فهمید که تو رو دوست دارم
کاش می فهمیدی تا بارون می باره
یه نفر اینجا هست که هواتو داره


هرجای دنیا که باشم به تو دل من نزدیکه
تازه می فهمم این دنیا چقد واسه ما کوچیکه


نه این همه عشق عادت نیست
جدایی از تو راحت نیست
برس به دادم


من که همیشه تو رویا دستای تو رو می گیرم
بگو آخه کی می فهمی که من واسه تو میمیرم
کاشکی ببینم اینجایی سخته واسه من تنهایی
برس به دادم





تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

شنبه سومین روز پاییز نود وپنج ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه

فصل ریزش برگ شروع شد

فصل عشاق و دنیای هزار رنگ

فصل تموم کننده زندگی

و شاید شروع یه زندگی دیگه( که بعید میدونم)

دلم بدجوری گرفته آسمونش حسابی ابریه

یه بغل میخوام تا حسابی ببارم

یه بغل که شونه هامو فشار بده آرومم کنه

اما....

دیگه کسی نمونده ...

تنهام تنهای تنها 

تنها تر از قبل

متنفرم از خودم

432 ساعت دیگه وقت دادم به دنیا...

یواش یواش دارم سرد میشم

به آخرش رسیدم...

مونده فقط تیر خلاص...

تا بشم جزء خاطرات 

و خیلی زود فراموش میشم...

دیگه حواس کسی بهم نیس 

دیگه کسی نگرانم نیست

به دنیا بگین وایستا میخوام پیاده شم...

یه نذر شربت  ظهر عاشورا دارم

بعدش 504ساعت تموم میشه...

 

 

 

 

سردردم داره دیوووووووونه ام میکنه

4 روزه داغونم کرده لعنتی

نمیدونم چرا میام اینجااااااااااااااااا

خیلی دلم پره

کاش یکی بیاد یه سیلی محکم بزنه 

تا گریه کنم 

دلم بدجوری تنگ شده و بی قرار

اااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تمومم کن

 





تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

همیشه منتظرتم....





تاريخ : چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

دو سه تا گزینه دارم موندم کدومشو انتخاب کنم .شروع کردم به تحقیق .میخوام ببینم دردسر کدومش کمتره و خیلی هم اذیت نکنه میخوام ظرف چن ثانیه تموم شه.آخه الان آخرین حرفامو زدم فقط مونده بود همون یه نفر دعا میکنم تا روز عاشورا همه چیز تموم بشه. ختم به خیر شد شد اگرم نشد مهم نیست من که همه چیزمو باختم آخریشم چن دقه قبل بود.بدم میاد یه موضوعی رو که خودم اعتراف کردم گریه کردم براش حرص خوردم بازم بیان تو سرم بزنن .خسته شدم از بس شماتت شدم سرکوفت بهم زدن. اعتماد به نفسمو از دست دادم.به همون خدای سی ویک شهریور قسم  خسته شدم از همتون ازهمه خیلی ها رو که نمیشناختم تو این چن روز شناختم  بهم ثابت شد که هیچ کس هیچ کسی خودمو نمیخواد یا موقعیتمه یا جایگاهمه یا پولمه  و یا جایگاه خانومادگیمه  که دیگه خیلی برام مهم نیس.خودم کشک خیلی بده ها .خوردم کردن .دیگه نمیتونم سرمو بگیرم بالا .نگاه اطرافیانم خیلی سنگین شده......میخواستم گوش تلفونو خورد کنم اینقدر اعصابمو بهم ریخت. اشکال نداره روزشمار من شروع شد 21 روز دیگه تحملم کنین همه چی تموم میشه .از دستم راحت میشین فقط بیست و یه روز دیگه.تا بیست ویه روز دیگه اینجا تعطیل میشه.

فقط منتظر یه اتفاقم اگه نیافته تموم میشم...

 الان میگی غلط کردی هیچ کاری نمیکینی فقط قارت میایی.شک ندارم این اولین چیزیه که تا اینجا خوندی میگی.ولی بهت ثابت میکنم این یکی با بقیه فرق داره .روزی که دنبالم گشتینو هیچ جا پیدام نکردین.روزی ک خبرمو برات آوردن میفهمی.میدونم هیچ مهم نیس هر چی بخواد بشه .نمیدونم چرا افکارمو دارم مینویسم چرا میگم که کسی بدونه. دیووووووووووووووووونه شدم.الان چن روزه خونه جرو بحث دارم. دوستای عزیز میان میگم آروووم باش همه چی درست میشه ولی دیگه من طاقت ندارم چقدر دیگه صبر کنم خسته شدم تا کی کوتاه بیام حرفامو بریزم تو این دل وامونده.بخدا منم آدمم ظرفیت ندارم . مریض شدم دیگه توان دو سه ماهه قبلو ندارم بخدا بریدم . کلا این چن وقت یه آب خوش از گلوم پایین نرفته .تازه اینا گوشه ای از حرفامه که نیخوام کسی بدونه.خیلی دلم واسه خودم میسوزه خیلی دلم میسوزه خیلی تنهام به معنای واقعی کلمه تنهام دوروبرم شلوغه هههههههه اما تنهام  حرفا اینقد مونده تو دلم شده درد .دلیل غذا نخوردنم میدونی چیه؟؟؟؟؟پهلوم خیلی درد میکنه غذا زیاد میخورم البته زیاد که نه همون مقدار معمولی همیشگی رو که میخورم دردش بیشتر میشه کمتر میخورم ضعف میکنم ولی درد کمتری رو تحمل میکنم .به کسی هم چیزی نگفتم که بخواد برام دل بسوزونه و هی بخواد ترحم کنه بزور منو بفرسته دکتر.میخوام اینقد درددام زیاد تا 504ساعت  آینده رو نبینم. قبلا که فکر مردن به سرم میزد دلم واسه یه سری ها میسوخت که بعد من میخوان چقد ناراحتی کنن چقد اذیت بشن.

اما الان دیگه برام کسی مهم نیس اینقدر سرشون شلوغه که نمیدونن داره واسه من که اینقدر بهشون نزدیکم چ اتفاق وحشتناکی میافته.سنم بالاس فکر میکنن دیگه همه چیزو از پسش بر میام.نقطه توجهشون کسای دیگس.چن وقت دیگه هم بچه خواهرم میخواد دنیا بیاد همه حواسشون اونطرفه نمیگن به من خرت به چند من.... بگذریم نمیخوام حوصلتونو سر ببیرم.(هه فکر میکنم یکی میاد میخونه که اینو گفتم)

کاش تو اون حادثه چن سال پیش از بین رفته بودم فقط یه کم دیگه سرعت ماشینه بیشتر بود اوووووووووووووووف الان دیگه فراموش شده بودم خدایااااااااااااااااااا کاش اون موقع تمومش میکردی.الان این اتفاقا نمیافتاد .

 

 

 

سرم خیلی درد میکنه تو این چن روزه.

 

 

 





تاريخ : چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

سه شنبه 30 شهریور هزار وسیصد و نود و پنج ساعت 9 صبح

سلام عزیزم صبحت بخیر عیدت مبارک

نمیدونم داره به تو چی میگذره

ولی من حالم جالب نیست

دقیقا میدونی چی دارم میکشم و چه مرگمه

نمیدونم میخونی اینارو یا  نه

انگار نه انگار که عیده باید خوشحال باشم

خیلی سخته این روزا

برگشتم به سال 92

داره همه چیز تکرار میشه

خیلی بدتر و سخت تر از اون موقع

اون موقع شدتش کمتر بود 

الان خیلی بیشتر شده

دیشب نتونستم بخوابم

تا حدود 9 بیرون فقط چرخیدم

9.5 خونه بودم

بی حوصله داغون خسته 

نمیدونم به کجا میکشه کار من

اصلا دوست ندارم برم خونه

میخوام همش تنها باشم

مسیر رفتم 5دقیقه تا خونس

ولی این روزا الکی فقط تو خیابونا میچرخم وقت بگذره

تو خونه کمتر باشم

چون اصلا حوصله خودمم ندارم چه برسه به بقیه

کارم شده هر شب دعوا و جر و بحث و اعصابخوردی

خیلی سخته این روزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا خدا تمومش نمیکنی یا اینوری یا اونوری 

خسته شدم دیگه دیگه هیچ منتظری هم که ندارم چشم انتظارم باشه

کاش خوابم ک برد دیگه بیدارم نکنی . دیروز خیلی اشتباه کردم چیزی نمونده بود همه چیز تموم شه و پست دیروزم آخرین پست باشه و دیگه اینجا آپ نشه

تو حال خودم بودم که با صدای وحشتناک بوق و ترمز اتوبوس به خودم اومدم یه لحظه دویدم وگرنه دیشب رو تو سردخونه پزشک قانونی میخوابیدم  چقد راننده داد و بیداد کرد و فحش داد هیچی نگفتم  سرمو انداختم یه دست براش تکون دادم جای عذرخواهی اومدم داشت همینجوری وق وق میکرد میخواستم برگردم یه چی بگم خیلی اعصابم خورد بود یه لحظه بیخیال شدم .کاش صدای هندزفریم بیشتر بود نمیشنیدم و الان دیگه راحت شده بودم . این کارم خودکشی هم نبود که که بگن فلانی خودکشی کرده میگن دیشب تو خیابون اتوبوس زیرش گرفت به درک رفت. چن ثانیه دیرتر.....

کاش وایمیستادم همونجا الان همه از دستم راحت بودن. راه جالبیه فکر نمیکنم خیلی هم درد داشته باشه.تا حالا چندین بار تصادف منجر به فوت رو از نزدیک دیدم نهایتا چن ثانیه بعد زمین خوردن اگه له نشی یه خون از دهن و بینی میاد دگه تکون نمیخوری تا موقعی که تو قبر تکونت میدن برای آخرین بار....

یه چیزه جالب وصیت نامم نوشتم  گذاشتم تو جیب لباسم که خیلی هم تابلوئه راحت پیداش میکنن تمام چیزهایی که باید بدونن رو گفتم بدهکاریهام  و حساب بانکی که یه مقدار خیلی کوچولو توش پول گذاشتم واسه روز مبادا که بهترین موقع بتونن استفاده کنن حتی کارت عابر بانک و رمزشم گذاشتم اونجا که بنده خداها دنبالش نگردن . تو کیفم که همراهمه آدرس و شماره تلفن چنتا از نزدیکامم نوشتم که هر وقت بلایی سرم اومد راحت بتونن بهشون اطلاع بدن.فکر همه چیزو کردم. زدم به سیم آخر .دیگه برابر حادثه جبهه نمیگیرم فرار نمیکنم منتظرم زودتر تموم شه. از زندگیم واقعا خسته شدم از همه چیز از همه کس حتی خانوادم از همه دلگیرم.چون هیچکسی نیست که منو بفهمه همه ازم دور شدن خستم کردن همه میبینن داغونم حالم خوب نیس اعصاب ندارم یکی نگفت چه مرگته تو که خوب بودی چت شده یهو اینجوری بهم ریختی.دیگه هیچ چیز برام مهم نیس.دلم خیلی پره موندم حرفامو دیگه به کی بزنم اینقد بغض تو خودم خفه کردم تو این چن وقت .این قد تو دلم گریه کردم کسی نفهمیده.خلاصه بگم بریدم.چه شبهایی که تا صبح الکی چشمامو بستم فکر و خیال کشت منو تا صبح. بالشت زیر سرم شاهده همه ی ایناس خیلی موقعها خیس شدو صداش در نیومد فقط گوش کردو سکوت کرد .خیلی موقع ها بغلش کردم و دوتایی تا صبح تو آغوش هم خوابیدیم همه حرفامو بهش زدم.یه بار یکی حرفامو میشنید که آرووم پچ پچ میکردم با بالشتم گفت با کسی داری تلفنی حرف میزنی خیلی آروووم .... برگشتم دید دستم خالیه , گونه هام خیس و چشمام قرمزه ... بهش گفتم نه با بالشت دارم حرف میزنم .... یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد گفت خدا شفا بده

 

 

یادته چه دعایی کردم شب احیا بهت گفتم کلی دعوام کردی فکر کنم دعام داره کم کم مستجاب میشه البته تا احیای بعدی خیلی مونده ولی عاجزانه از خدا خواستم که همونی که میخوام بشه.چن تا درخواستام که نشد این سفت پاش واستادم که بشه.یه جا خوندم یا برام گفتن یادم نیس دقیقا " هر چی رو بخوای برات مهیا میشه فقط باید هر روز بخوایی تا انجام بشه به کائنات بگو هی تکرار کن تا به خواستت برسی " واااااااااااااای اگه بشه اون موقع قسافه خیلی ها دیدن داره یه فایل صوتی آماده کردم همه حرفامو توش زدم تاریخ ارسالش رو هفته به هفته میندازم عقب واسه یه سری ها ارسال کردم به تاریخ یه هفته بعد که هر وقت نبودم ارسال میشه. اون موقع بیشتر آتیش میگیرن از رفتنم  حرفایی که خیلی وقته رو دلم مونده رو گفتم گریه هامو کردم فحش هامو دادم همه چیزو گفتم . همه کارایی که کردم همه رو گفتم تا چیزه نگفته ای بعد رفتنم نمونده باشه .دیگ خیالم راحته چیزی ناگفته نمونده فقط امیدوارم بعد شنیدن اون حرفا نفرینم نکنن .ولی فکر نکنم شاید اولش ازم دلگیر شن ولی بعدش که آرووم شدن برام طلب مغفرت میکنن(ههه - بقول یه بنده خدا زهی خیال باطل) 

 

 

 

 

یادته بهت گفتم رفتم سره قبر مادربزرگم یه ساعتی کنارش دراز گشیدم آروووم کرد جام اونجاس عین قدم که تو بغلش میخوابیدم دلم بدجوری هوس کرده برم کنارش اونروز ازش خواستم که ننه جون دلم برات تنگ شده خیلی ها دارن اذیتم میکنن دوست دارم عین قدیم بیام پیشت  دلم برای قصه هات تنگ شده .دلم دوباره نوازشتو میخواد بعدش رو قبرش خوابم برد ....چند دقیقه ای آروووم خوابیدم خوابی که خیلی وقت بود نداشتم اینجوری آرووم و راحت.....دوباره پیشش میخوام برم لااقل اونو دارم که واسه همیشه کنارم هست....میدونم با آغوش باز استقبال میکنه..... الان هر کی اینو بخونه میگه خل و چل شدم دارم چرت وپرت میگم یا اینکه فکر میکنه میخوام گدایی محبت کنم....

 

 

 

نه عزیزم کار من ازین حرفا گذشته .... اینا گوشه خیلی کوچیکی از حرفایی بود که میخواستم بنویسم فقط همین چن  خطو تونستم بنویسم حالم خراب شد دوباره...

 

 

 

 

 

 

قبلا بودی حرف میزدم حرف میزدی آرووووم میشدم الان چی فقط دارم مینویسم

ولی نمیدونم چی بگم دیگه واقعا کم آوردم

خیلی تنها شدم کاش برگردی

نمیخواستم این حرفو بزنم ولی دارم جون میدم

هر چند میگی نه

ولی همیشه منتظرتم 

همیشه منتظرم بیایی

 

 

 

 

 

 

پایان ساعت 10:20





تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ | ٥:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

عید غدیر خم مبارک     خوشبحال همه سیدا     دعام کنین

آرووم بگیره این دل لعنتیه من....دلم داره میلرزه.....تا حالا اینجوری نشده بودم


رفتم انبار واسه آمار  وسط راه حالم بد شد!!!!

چن دقیقه ای رو سکو نشستم حالم اومد سره جاش برگشتم اتاق

فکر نمیکردم اینقد سخت باشه... همیشه که میگفتی  تمومش کنیم ، پیش خودم میگفتم راحت تمومش میکنیم ولی من مثل همیشه نتونستم اااااااااااااااااخ خداااااااااااااا خسته شدم





تاريخ : دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

حالم نمیدونم چرا اینجوری امروز .خیلی بدتر از دیروز .ناهار نتونستن بیشتر از دوتا لقمه بخورم .از گلوم پایین نرفت .بزور با یه لیوان آب خوردم . نمیدونم دارم با خودم چیکار میکنم 

کاش یکی بود میتونست آروووم کنه مثل قبل.صداش معجزه میکرد ....

مرور خاطرات داغونم کرده تو این دوسه روز.چن بار اودم سیگارو روشن کنم بیخیال شدم انداختم زمین خوردش کردم.مثل غروری که از من خورد شد مثل حال خوبی که از من خراب شد داغون شد... برام مهمه که تو آرووم باشی .مشکل نداشته باشی چون بودنم اذیتت میکرد... حالتو بهم میزد... نمیدونم اصلا میایی اینجا یا نه ...ولی من همچنان حرفامو مینویسم تا دق نکنم ..............................................

..............................................................

خیلی خسته ام

سردردم آرووم نشده

بازم پهلوم درد میکنه 






تاريخ : دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

خوب شد اینجا رو دارم

اگه یکی دو روز ننویسم بدونین مردم

دق کردم

یا بلایی سرم اومده





تاريخ : دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

یه ساعتی هست دارم نوحه گوش میکنم

12 روز مونده به محرم

اما دلم بی قراره

نگرانم 

استرس دارم

الان چن روزه خورد و خوراکم بهم ریخته

میل به هیچی ندارم

خسته روحی و جسمی ام

فکرم دیگه کار نمیکنه

این سردرد لعنتی هم آرووم نمیگیره

کلافم کرده

اینجا هم میام مینویسم

نمیدونم کسی میخونه

یا نه

ههههههههه

دیگه کسی رو دیگه ندارم که بخواد بیاد اینجا

فقط دارم مینویسم

هر چی به ذهنم میرسه

فقط مینویسم

تا دق نکنم

خیلی حالم بده

ضعف دارم ولی چیزی از گلوم پایین نمیره

نمیدونم چی کار کنم

چی میخواد بشه...

این نوحه حاج محمود هم بیشتر داغونم کرد

سردردم بیشتر شده

چشمامو بزور باز نگه داشتم

10بار بیشتر ویرایش کردم این متنو تا اشتباه نداشته باسم

ولی فکر کنم چیری از قلم افتاده باشه





تاريخ : دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

دلم تنگ تر از همیشس

دیشب خونه دعوام شد دوباره

نمیدونم تا کی این وضعیته

اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم

هر کاری میکنم 

نمیتونم فراموش کنم

قبل خواب داشتم گذشته رو مرور میکردم

نفهمیدم کی خوابم برد

ساعت 2 بیدار شدم یهو

دیگه خوابم نبرد تا اذان صبح

ساعت کوک کرده بودم 6:20 بیدار شدم 

سر درد شدیدی گرفتم 

آخه موبایلمو زیر بالشت گذاشته بودم

صداش بقیه رو بیدار نکنه

چن دقه نشستم

بعد وضو گرفتم نمازمو خوندم راه افتادم تو خیابون

یه مسیری رو اشتباه رفتم 

اصلا گیجم امروز

با اینکه نیم ساعت زودتر راه افتادم از خونه

اما دیر تر از همیشه رسیدم شرکت

تو مسیر که میومدم خلوت بود خیابونا

یه موقع بخودم اومدم دیدم گونه هام خیس

اینقدر فکرم مشغوله که نفهمیدم 

میدیدم مسیرو اشتباه میرم 

ولی فقط راه اومدم و ادامه دادم

از صبح هم که کارمو شروع کردم

چن بار سوتی دادم

تا آخر وقت ببینم چه گندی زدم تو انبار

کم و کسری آخره وقت معلوم میشه

میخوام فکر نکنم اما بر عکس شده

نمیدونم دیگه چیکار کنم

خودمو هر جوری میخوام سرگرم کنم اما نمیشه...

 

 

 

برام دعا کن دلم آرووم بگیره

بتونم مثل قبل شم





تاريخ : دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

دلم طاقت نمیاره

هی دارم سرگرمش میکنم

اما یه ثانیه کافیه

دوباره همش میاد تو ذهنم

نمیدونم چرااااااااااا اینجوری شد...

حال تو رو نمیدونم چجوریه

من که خیلی تعریفی نداره

قاطی پاتیم....

ولی بخاطر تو دارم تحمل میکنم

.

.

.

کاش الهام بود خوب میتونست آروممم کنه

خدایا دلمو سپردم به خودت

معجزه کن آروووم بگیرم...





تاريخ : یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

الهی دردهایی هست که نمی توان گفت


وگفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست


الهیاشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان گفت


و زخم هایی هست که هیچ مرحمی آن را التیام نمی بخشد


وتنهایی هایی هست که که هیچ جمعی آن را پر نمی کند


الهی پرسشهایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست


درهایی هست که جز تو کسی آن را نمی گشاید


قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود


الهی تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمیبخشد


تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست


و دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی شود


الهی قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی


و به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری


و مرا به آنها محک بزنی شرمنده خواهم شد.


الهیبااین همه باکی نیست


زیرا همچو تویی دارم


تویی که همانندی نداری


رحمتت را هیچ مرزی نیست


ای تو خالق دعا و مالک "آمین"...





تاريخ : یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 فرشته بیا گل من

سلام فرشته

خوبی گل من

دلتنگتم

ازت بیخبرم

سخت به بن بست رسیدم

سنگین شدم

پر از بغضم

فرشته چرا خبری ازم نمیگری

چرا سراغم نمیای

چرا عذاب این روزهارو با بودنت کم نمیکنی

نکنه تو هم مث بنده دیگه خدا در موردم فکر بد میکنی

الهام غصه داره فرشته

الهام بی قراره فرشته

کم دارمت

یه نفرو کم دارم بشینه پای حرفام

یکی که فرشته باشه

نمیخوام از طایفه ادم باشه

میخوام فقط گوش بده به حرفام

نگه درکت میکنم

مثال مردمان دیگه رو برام نزنه

فقط به حرفام گوش کنه

با جون و دل

شکستم فرشته

چرا نمیای مرهمم بشی

مگه خدا باهام قهره که تورو سراغم نفرستاده

کم دارمت جون دلم

کم دارمت

فرشته منو درگیر آرامشت کن که سخت دل مشغول عذابم

فرشته من بیا

چشم انتظارم





تاريخ : یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

اعصابم خیلی خورده

دستم به کار نمیره

از استرس دارم میمیرم

حالم خیلی بده

صبحونه نتونستم بخورم

از شدت ضعف بی حالم

...

100بار شمارتو گرفتم 

قطع کردم

.

.

.

.

همش جلو چشمامی

اصلا نمیتونم هضم کنم

حالم از خودم داره بهم میخوره

.

.

.

بعد چن وقت درد پهلوم دوباره شروع شد

نفسم رو داره میبره

اصلا میزون نیستم

 

 

میخوام داد بزنم اما نمیتونم

جون ندارم دیگه

بغض داره خفم میکنه





تاريخ : شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

خیلی سخته

دو روزه بهم ریختم

همه چیز تو ذهنم منفجر شد

به زور خودمو نگه داشتم سرپا

خیلی سخته این روزا

قلبم درد میکنه

سردرد دارم از 5شنبه

پنجشنبه مهمونی زهره مارم شد

همه چیز خراب شد

اصلا تو حال خودم نیستم

شدم یه منفور

یه آشغال

الکی میخندم

ولی درونم غوغاس

خدایاااااااااااااااااااا نمیتونم تحمل کنم...

بازم راضی ام به رضای خودت

کاش خواب بود همه این اتفاقا...

 





تاريخ : شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

چی بودیم به کجا کشیده شدیم

یه روزی عطرم دیوونه کننده بود

قیافم جذاب بود 

صدام آرامش بخش بود

بعد ملاقات هنوز چن ثانیه نگذشته بود

زنگ میزدیم و 

دلمون هوای همدیگرو میکرد

الان یه لحظه نگاه کردن به قیافم و بوی عطرم

حالشو بهم میزنه

لعنت به این روزگار

لعنت ....





تاريخ : شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 

 

 

رویارویی دو چشم،

یکی خیس از اشک،

یکی خیره به دور

فاصله ای به اندازه میز و دو فنجان رویش،

یکی سرد و یکی گرم

نی نی چشمانی که سرخ شده

و چشمانی که فرار می کند

 دستانی که پی جستجوی دستانی دیگر،

میز را می کاود

گفتگوی میان دستها،

یکی از منطق و یکی از احساس

تصویری از فنجان سرد و محتوایش

و باز تصویری دیگر از زاویه ی روبرو




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

میخوام زنگ بزنم به تمام مخاطبین گوشیم

از همه خدافظی کنم و حلالیت بطلبم...





تاريخ : چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

گفتم که دلتنگی همش
گفتی بذار به پای من
گفتم بیا تا ته عشق
گفتی برو به جای من
گفتم که از دوری تو
می میره حس و حال من
گفتی که این فاصله نیست
بین تو و خیاله من

من با تو فهمیدم خدا چه مهربونو ساده بود
که رنگ و بوی گندمو به چهره ی تو داده بود
برگرد ببین حال ِ منو
من عاشقم بی من نرو
با من بمون تنهام نذار
دوست دارم ای بی قرار..

 

 

به کوچه ها نفس بده
از شهر من سفر نکن
این همه طاقت منو
یک شبه بی اثر نکن
نباشی تویه واژه هام
من از دلت نمیگذرم
من از نبودنت بازم
شعرو به گریه میبرم

من با تو فهمیدم خدا چه مهربونو ساده بود
که رنگ و بوی گندمو به چهره ی تو داده بود..

برگرد ببین حال ِ منو
من عاشقم بی من نرو
با من بمون تنهام نذار
دوست دارم ای بی قرار..

 

 

 

تقدیم به مخاطب خاص





تاريخ : یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

چقد خوبه

یکی رو داشته باشی که حرفاتو بشنوه

ولی خیلی واسم سخته که حرفاشو بهم نمی زنه

یه زمانی حرف میزدم

و حرفاشم می شنیدم

اما الان فقط میشنوه

هیچی نمیگه

فقط سکوت سکوت سکوت

میدونم خیلی حرف مونده تو دلش

و داره اذیتش میکنه

خدایا میخوام حرفاشو بهم بزنه

تا بتونم آرومش کنم

کاری ک قبلا انجام میدادم

میخوام دوباره حرفاشو بهم بزنه

منتظرم

تا بشنوم

فردا میخوام حرفاتو بشنوم

میخوام بشنوم





تاريخ : پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

 

وابستگی؟

انتظار؟

دوست داشتن؟

نتونستن...

نفهمیدن

دل آروووم

آرامش

خوب بودن...

ترس از دست دادن

و بازهم دلهره

استرس

فکرای قشنگ

قول

تنهایی

لبخند

نگاه

عطر

دیوووووووووووونه

جنون

رفتن

مرگ...

تموم شدن

.

.

.

خنده

آغوش

و آرامش 

گرمای وجود

خط نگاه

.

.

.

.

 

و بازهم آرامش...

اعتماد

حس خوب

خندیدن

بودن

بودن

موندن

نفس کشیدن

همه وجود

دنیا

 و

بازهم آرامش

آغوش

عطر

سایه

ترس

...

 غرور

اشک

التماس

شکستن

خورد شدن

عشق

ترحم

مهربون

دلتنگ

داااااااااااااااااااااغون

شکست خورده

و باز هم

آرامش

سکوت

مهربونی

عشق

آغوش ....

 

 

 

 

التماس

خوشحال

برنده

خوبی

دوست داشتن

پشتوانه

نزدیک

همدم

گریه

درد

سکوت

و باز هم آرامش...

 

 

قهوه تلخ

خاموش

محبت

تنهایی

بودنت

حس خوب

کنارت

و باز هم آرامش...

 

 

 نمیدونم دارم چیکار میکنم

این روزا خیلی جالبه

 

 

 

هم هستم هم نیستم

اتفاقاتی داره میافته

 

 

ولی جالبه

نمیدونم چی میخواد بشه

 

 

 پنجشنبه 11شهریور ساعت 15:40

 

بازم یه پنجشنبه دیگه

و غروب دلگیر پیش روی جمعه

آرامشی که دنبالشم...

و فکر تو...

حرفات...

رفتارت...

حرفهایی که تو سینت محبوسشون کردی...

و زبونی که قفلش کردی

تا چیزی نگی 

که شاید من ناراحت شم...

..

.

.

.

.

 

ولی من ...

دارم چیکار میکنم

علیرغم میل تو...

دارم ادامه میدم...

دلم میخواد بشنوم

اما تو....

نمیدونم چی بگم

نمیدونم دارم چیکار میکنم

شاید سکوتت ....

ببخشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد....

خوش باشی و شاد





تاريخ : یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()

امروز دوم شهریوره و روز تولد من...

 

نزدیکای ساعت 1 بعدازظهر بود

راستی اینم بگم از صبح منتظر تماست یا اس ام اس یا مطلبی تو تلگرام و ایمو بودم

چن بار رفتم تو وبلاگت پست سال قبل رو خوندم  که دوم شهریور94 نوشته بودی

هنوزم منتظر بودم

تلفن اتاقم زنگ خورد چشمام گرد شد شمارتو دیدم

دوسه بار نگاه کردم 

گوشی رو جواب دادم

گفتی بیا دمه در شرکت یه پیک اومده منتظرته  هی داره به من زنگ میزنه

بدو بدو اومدم دمه در شرکت

رفتم تو نگهبانی پرسیدم پیک واسه من چیزی آورده

دیدم کسی نیست 

برگشتم بیام تو 

خشکم زد

از هولم  نمیدونستم چیکار کنم

دوباره اومدم تو شرکت

زنگ بهت زدم  و اومدم بیرون

تا اینجا هنوز شوک دیدنت قابل هضم نبود برات

وقتی اومدم سمت ماشین در رو باز کردم

واقعا سوپرایز شدم

زبونم بند اومد 

گفتی بردار برو

نتونستم نمیدونم چطوری نشستم تو ماشین

گفتم برو

هنوز تو هنگ کامل بودم

باورم نمیشد

که کنارمی

هنوزم ک دارم مینویسم تو شوک هستم 

گلدونت رو گذاشتم رو میزم

ناهارمو نتونستم بخورم

حالم رو عوض کردی

بغض کردم از خوشحالی

تا حالا اینجوری سوپرایز نشده بودم

نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم

واقعا خوشحالم کردی

هنوزم باورم نمیشه

ممنون ممنون ممنون و بازهم ممنون

بهترین هدیه عمرم رو تو روز تولدم گرفتم

خیلی لطف کردی

هنوز گیجم

واااااااااااااااااااااااااایییییییییی دیووووووووونم کردی

الانم عکساشو میگیرم میزارم اینجا

 

 

 

آرزوم بود که روز تولدم ببینمت

ولی اصلا فکر نمیکردم بهش برسم

به مسعود که گفتم اینجا بودی

دهنش باز موند

وقتی گوشیشو چک کرد

هنگ کرده بود

گفت : دمش گرم خداوکیلی

یه احساس غرور بهم دست داده

واااااااااااااااای روزه تولدم

تو رو کنارم دارم

چن روزی بود فکرم مشغول بود

بالاخره به یکی از آرزوهام رسیدم

روزی که هیچ وقت تا پایان عمرم فراموشش نمیکنم

 

 

 





تاريخ : سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
مادربزرگ_همیشه_میگفت:
درد تن یک جا نمی ماند! 
کلیه میزند به کمر،
 کمر میزند به پا،
 پا میزند به قلب،
 میگفت درد هی توی تنت تقسیم میشود.

اما درد روح،
 
 قُلمبه میشود یک جا امانت را میبرد!
 
 هرکسی هم که از راه برسد و بپرسد چه مرگت است؟!
 
 فقط میشود دستت را روی زانو و کمرت بگذاری و ناله کنی که تیر میکشد.


درد روح را نمیشود نشان کسی داد...




تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست...
‌ یه کم از طلای خود حراج میکنی؟؟
عاشقم....
با من ازدواج میکنی؟؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای!!
خوش خیال کاغذی!!!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!...
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست!!!
‌ تو فقط دستمال باش!!!....

😐دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست,
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد...
در تن سفید و نازش دوید ..خون درد!
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او اما شبیه دیگران نشد...چرک و زشت مثل این و آن نشد.
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چونکه در میان قلب خود

دانه های اشک کاشت..❤️❤️




تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد کیان | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.